قاصدک و پایان افسانه ها
مهدی کرمی (تخلص: راوی)
چاپ اول: شیراز - 1378
چاپ دوم: لندن - 1387
واقعيت و افسانه در يورش اسكندر به ايران
این مقاله به طور خاص به دو مسئله میپردازد:
1. سفر اسکندر به ایران و دشواریهای جغرافیایی و طبیعی: توصیفهایی از شرایط سخت مسیر شوش به تخت جمشید در زمستان، برف و سردی هوا، و چالشهای عبور از جنگلها و درهها
2. شبهههایی در مورد برخی از روایات تاریخی: از جمله اینکه آیا اسکندر واقعاً به این سختیها دچار شده است یا برخی از این داستانها اغراقآمیز بودهاند تا تصویر قهرمانانهای از او ساخته شود
اسکندرشناسان آمریکایی محاسبه کردهاند که تاکنون ۱۲۲۳ اسکندرنامه نوشته شده است. این اسکندرنامهها شباهتهای زیادی با یکدیگر دارند، گرچه هر نویسنده آنها را با سلیقه شخصی خود نگاشته است.
تازهترین اسکندرنامه توسط Fritz Schachermeyer، تاریخدان اتریشی و متخصص تاریخ اروپا باستان، در ۷۲۴ صفحه نوشته شده است.
Ernst Berger، باستانشناس سوئیسی، در اثر خود اشاره کرده است که گردن اسکندر نسبت به صورتش کج بوده، بینیاش نسبت به گونه چپ شیب بیشتری داشته و برآمدگی چپ پیشانیاش از محل خود جابهجا شده بود. از این بررسی اینطور برمیآید که عکسهای زیبایی که در اسکندرنامهها از اسکندر منتشر شده است، ممکن است از او با گردن کج نباشد.
من مسیر لشکرکشی اسکندر به ایران امروزی را شناختهام و هر مکانی که در اسکندرنامهها نوشته شده است سپاه اسکندر از آن گذر کرده، به دقت بررسی کردهام.
در اینجا قصد ندارم به تمام نادرستیهای موجود در اسکندرنامهها بپردازم، مانند این ادعا که: «داریوش سوم خانواده و مادر پیر خود را به مدت بیش از دو هزار و پانصد کیلومتر از شوش تا ایسوس (Issos، نزدیک اسکندرون امروز) همراهی کرده، تا آنها را در چنگ سربازان اسکندر به اسیری دهد و خود بر پشت اسبان تندرو سوار شود و از میدان جنگ فرار کند.» تا امروز هیچکس به یاد ندارد که فرمانده یا پادشاهی بزرگ، خانواده و بهویژه مادر پیرش را به میدان جنگ برده باشد. پس چگونه ممکن است این رفتار متعلق به داریوش سوم باشد؟
من حمله اسکندر به ایران را از جایی بررسی کردهام که او از فنیقیه رهسپار ایران شده است، به شرح زیر:
در اسکندرنامهها آمده است که اسکندر با سپاه خود از فنیقه (Tyros) به سوی کوههای گردوئن (Gordouene، شمال اربیل) حرکت کرده است. در آن زمان، راهی آباد از هلیوپولیس (Heliopolis، بعلبک امروزی) و پالمیرا (Palmira) و دورا-ارپوس (Dura-Europes) میگذشته تا به کنار رودخانه فرات برسد. به فرمان اسکندر، پلی بر روی رود فرات ساخته شد که سپاه اسکندر از آن عبور کرد.
پس از عبور از فرات، اسکندر به سپاهیانش فرصتی برای استراحت داد و سپس به سوی جنگ با داریوش سوم حرکت کرد. در اسکندرنامهها آمده است که سپاه اسکندر پس از چهار روز راهپیمایی از کنار فرات به دجله رسید و سپس به شمال نینوا (نزدیک موصل امروزی) رسید. فاصله بین شمال موصل تا فرات کمتر از ۳۰۰ کیلومتر است؛ چگونه ممکن است سپاه اسکندر در سرزمین دشمن روزانه بیش از ۷۵ کیلومتر پیشروی کرده باشد؟ این موضوع بسیار بعید به نظر میرسد.
در اسکندرنامهها ذکر شده که سپاه اسکندر با دشواری از رودخانه دجله عبور کرده و سپس به سوی میدان جنگ حرکت کرده است. پلوتارک مکان میدان جنگ را در گائوگامیلا (Gaugamela) مشخص کرده است. این نام به خط فارسی «گوگمل» نوشته شده، در حالی که باید «گوگهمله» نوشته میشد. «گوگهمله» (گٌگً مَِل) کجا بوده و معنای آن چیست؟ نویسندگان اسکندرنامهها این نام را واژهای فارسی دانسته و آن را «خانه شتر» (گو = خانه؟ + گمل = جمل = شتر) تفسیر کردهاند و برای آن افسانهای نیز ساختهاند. این تفسیر اشتباه است، زیرا «جمل» واژهای فارسی نیست و همچنین «گوگهمله» به جز «گوگمل» است.
«گوگهمله» یک واژه کردی است که از دو بخش تشکیل شده است: «گوگه» (گٌگً) به معنای گوساله به زبان فارسی و کردی و «مله» (مٌَل) به معنای گردنه در کردی. بنابراین، «گوگهمله» به معنای «گردنه گوساله» است، مشابه با نام «گوکش» که به معنای «کوه گاو» است. اینگونه نامهای جغرافیایی در آذربایجان، کردستان و لرستان فراوان است، مانند: گوگان در شهرستان تبریز، گوک ارخج در شهرستان میانه، گوگآلا در شهرستان مراغه، گوگتپه در شهرستانهای مراغه و میاندوآب و مهاباد و سنندج و بیجار و گرمی.
«ملهمس» (مله = گردنه + مس = بزرگ) در میان صحنه و سنقر، مله در دیوان دره و سنندج، مله بید در شهرستان کرمانشاه، ملهسرخ در شهرستانهای شاهآباد غرب و کرمانشاه، ملهکبود در شهرستان شاهآباد غرب، کوهریمله و کوهاشترمل در لرستان، گردنه ملهپلنگان در میان کرمانشاه و جوانرود.
در اسکندرنامهها، مکان «گوگهمله» در ۶۰۰ استادیه (۱۱۱ کیلومتر) شرق اربیل و ۳۰ کیلومتری شرق موصل ذکر شده است. بنابراین، مکان این جنگ باید در حدود ۱۹۰ کیلومتری شرق موصل قرار داشته باشد. چگونه ممکن است این مکان در ۳۰ کیلومتری جنوبغربی موصل نیز قرار داشته باشد؟ چنین محلی در مرز ایران و عراق، در کوهستان بین سردشت (در ایران) و قلعهدیزه (در عراق) واقع شده است. این منطقه دشت نیست. بنابراین، باید جنگ اسکندر و داریوش در دو سوی گردنه گوساله یا «گوگهمله» رخ داده باشد.
در اسکندرنامهها آمده که پس از جنگ گوگهمله، اسکندر به اربیل رفته تا خزانه داریوش را تصرف کند. از آنجا که لاشههای کشتهشدگان در اطراف اربیل پراکنده و بوی گرفته بودند، اسکندر برای جلوگیری از بروز بیماری در سپاهیانش دستور داده بود که هرچه زودتر به سوی بابل حرکت کنند. با توجه به اینکه گوگهمله در ۱۱۱ کیلومتری از اربیل قرار داشته است، چگونه ممکن است بوی بد لاشههای کشتهشدگان از چنین فاصلهای به اربیل رسیده و آسایش سپاهیان اسکندر را مختل کرده باشد؟ این موضوع نیز قابل باور نیست.
جنگ گوگهمله در ماه اکتبر سال ۳۳۱ پیش از میلاد رخ داده است.
(لغتنامه سوئيسي چاپ 1971 صفه 169 ستون دوم NSB Enzyklopaedie – lexicon 2000). من رفتن سپاه اسكندر را از گوگه – مله به اربيل ،وچپو كردن دارايي داريوش سوم ولشگريانش وخسته گي در كردن سربازان و آماده شدن سپاه براي رفتن به بابل ، هم چنين پيمودن دست كم چهارصد وپنجاه كيلومتر راه از اربيل تا بابل و گذر كردن از رودخانه هاي زاب ودجله را دو ماه گرفته ام. در اسكندر نامه ها از دشواري راه ورودخانه هاي زاب ودجله،فراهم كردن خواروبار براي سپاهيان ،آماده كردن خوابگاه در فصل پاييز براي سربازان و دشواري هاي ديگر چيزي ننوشته اند.
من پيشروي جنگي سپاه اسكندر را در سرزمين دشمن با دشواري هايي كه داشته ،روزانه 15 كيلومتر گرفته ام (پيشروي جنگي نادر شاه به سوي هندوستان روزانه شش كيلومتر بوده است). اسكندر مي توانسته در روزهاي پايان دسامبر يا روزهاي آغاز ژانويه 330 پيش از ميلاد به بابل رسيده باشد. در اسكندر نامه ها نوشته اند كه :« راه ورود اسكندر به بابل با انواع گل ها و رياحين پوشيده وبا تاجهاي گل آراستته شده بود.»
مي پرسم در ژانويه كه فصل زمستان ويخبندان است ، اين همه گل و ريحان را براي آراستن راه اسكندر از كجا آورده بودند؟ اين هم باور كردني نيست.
در اسكندر نامه ها نوشته اند كه اسكندر و سپاهش سي وچهار روز در بابل مانده اند ، واز اسكندر از مال چپو كرده به سربازان پاداش مي داده است. براي آنكه ماندن در بابل براي سپاهيان اسكندر خسته كننده نباشد، آتش بازي با نفت وقير برپا كرده اند. دشوار است آنرا باور كرد زيرا ، مكانهاي قير ونفت كه امروز آن ها را مي شناسيم ،بيش از سيصد كيلومتر از بابل دوراند. پس در بابل آن اندازه قير ونفت نبوده كه باآن آتش بازي بزرگ اسكندرپسند برپا كنند. در اسكندر نامه ها ، سپاهيان اسكندر را دربابل پنجاه هزار نوشته اند، كه پس از سي و چهارروز ماندن در بابل (نزديك هله امروزي) وخستگي دركردن، به سوي شوش به راه افتاده اند.
براي رفتن از بابل به شوش ناچار بودند از روي رودخانه هاي دجله و كرخه بگذرند. گذشته از اين چون راه از زمين هاي مردابي و لجني مي گذرد، با " خستگي در كردن سپاهيان و... نياز به بيش از چند روز دارد؟ با آنكه شوش در آن زمان ثروتمندتر و آبادتر از بابل بوده ، من ماندن سپاه اسكندر را در شوش ، مانند بابل يك ماه گرفته ام . پس به اين حساب سپاه اسكندر مي توانسته پس از ماندن يكماه در شوش ، در ماه آوريل به سوي پارس رهسپار شده باشد . نه در فصل سرما كه در اسكندر نامه ها نوشته اند . مگر آنكه اسكندر و سپاهش به بابل نرفته باشند و از اربيل ، از راه شاهي رهسپار شوش شده باشند كه درست هم همين است .
سپاه اسكندر در راه شوش به تخت جمشيد ، راه طبيعي خوزستان به فارس ، خواه از شوش به تخت جمشيد و خواه از اهواز به شيراز ، در دنبال دو رود خانه مي رود . يكي رودخانه مارون و در پائين ، كه در جنوب رامهرمز به سوي جنوب پيچ مي خورد ، گرگر يا جراحي ناميده مي شود و تا شادگان پيش مي رود و در آنجا پخش مي شود و به خور دورق و خور موسي مي ريزد . ديگري رودخانه زهره است كه آن هم از خاور به سوي باختر روان است . در سرچشمه نزديك دالين واردكان ، رود شول ، در ميانه ، رود فهليان و زهره در پايين ، در جنوب آغجري كه به سوي جنوب پيچ مي خورد ، رود هنديان نام دارد كه درجنوب بندر هنديجان به خليج فارس مي ريزد . رودخانه ديگري كه سپاه اسكندر از آن گذر كرده ، كارون است . اين رود در شادروان شوشتر دو شاخه مي شود ، يكي دو دانگه گرگر و ديگري چهار دانگه يا شطيط كه نزديكي بند قير با رود دز در هم مي ريزند و هم بستر مي شوند كه از آنجا به نام كارون به سوي جنوب روان مي گردد . با چين خوردن پوسته زمين در جنوب باختري ايران زمين ، دو رشته بر آمدگي پيدا شده ، در يكي ازدو فرورفتگي آب پر شده كه خليج فارس نام دارد و دنباله آن به دشت خوزستان و ميان رودان ( بين النهرين ) كشيده شده است .
دو بر آمدگي ، يكي رشته كوه بختياري در لرستان است كه تا فارس دنباله دارد و در فارس رشته كوه دنا ناميده مي شود . برآمدگي ديگر از جنوب قم به باختركاشان ، به باختر نطنز(كوه كركس ) ، به باختر يزد (شير كوه ) كشيده شده و تا رشته كوه لاله زار در كرمان دنباله دارد .
امپراتوري انگليس ، مردي مجارستاني به نام Aural Stein را ياري كرد تا دانشمند باستان شناس شود ، به او لقب Sir داد و اورا سر پيري روانه ايران كرد تا " راه يورش اسكندر به ايران " را پيدا كند . دستيار و همسفرش "دكتر كريمي بهمن ميرزا " درباره سفر او كتابي به نام راه هاي باستاني و پايتخت هاي قديمي غرب تاليف كرد و در شهريور 1329 به چاپ رسانيد . من تكه هايي از آن را در اينجا بازنويسي مي كنم . سراورل اشتين و دكتر كريمي ، بامداد روز چهارشنبه پنجم آذر ماه 1314 از اردكان فارس به سوي خوزستان به راه افتادند . در كتاب نامبرده صفحه 10 چنين نوشته است :
" ابتدا از گردنه بي جي شكي كه بسيار سخت و مشكل بود عبور كرده و آسياب خرابه را در جاده ، معروف به آسياب قهرمان ديديم .از سه رودخانه در ضمن راه كه به ترتيب عبارتند از : روزك – رو خركيش – روشير ، گذشته باز به تنگ سخت تري داخل شديم و از آنجا به چهاردره گوراسپيد رفتيم . اين گردنه بسيار سخت و مشكل بود از گردنه كمي پائينتر آبادي كوچك بر بيد بود . از اين آبادي جنگل مصفاي بلوط به سرازيري شروع مي شد . راه بسيار سخت ولي مصفا و قشنگ و زيبا ، سنگلاخ و سرازيري بسيار داشت . باز از تنگ سخت تري به اسم تنگ چوي عبور كرديم . سراسر درخت بلوط و جنگل و پيچ وخم و پرتگاه و هيچكس را زهره نگاه كردن زير پاي خود نبود . در كنار دره ، ده ملا سوسن نمايان و پس از ده ملا سوسن تنگ خاص پيدا شد .
ساعت 11 صبح به تنگ گرو رسيديم كه سه هزار فوت نزديك 1 كيلومتر پايين آمده بوديم و دو ساعت به پل مورد آمديم . از اردكان تا پل مورد نزديك به چهل كيلومتر راه است كه دشواريهاي گذر كردن از آن را خوانديد . جاهاي ديگر كهگيلويه از اينجا هم سخت تر است . در صفحه 39 اين كتاب نوشته شده است كه : از بر حصار با اجاره كردن چند الاغ ديگر ، چون دو قاطر روز قبل پرت شده بود ، به راه افتاديم راه از روز قبل بدتر بود . خود لرها كه عموما" از كوه بالا و پايين مي روند و تنها كار آنها كوه گرديست ، اظهار مي داشتند راه بسيار بد است . حالا بايد فكر كرد كه به چه طريق است . تا سرگردنه به هزار زحمت آمديم ، سرگردنه اسبابها را از قاطر پايين آورده بردوش به پايين گردنه ، كنار رودخانه مارون برديم . قاطرها را يكي يكي با هزاران زحمت و دلهره برداشته و خود را به راه انداختيم كه ساعت يك با مشكلات فراوان به مارون رسيديم . اين بار ديگر شب در حدود ده كيلومتري جنوب تنگه شب را به سركشيديم تا از خطر پيشرفتها اجتناب نماييم.
در بخش دوم اين كتاب در فصل ششم آن مي نويسد : از دره و رود مارون به دشت و منطقه خوب و خوش آب و هوا رسيديم . در فصل هفتم آن مي نويسد كه ما در سمت ديگر رود خانه مارون كه به چم تباه رسيديم . در كتاب دكتر گريشمن با اينكه آلمانها با ماشينهاي ويژه و نيروهاي پرقدرت خود نتوانستند از نهر عظيم دره شوش عبور نمايند . من با اطمينان نتيجه مي گيرم كه چون جنگهاي ايران و اسكندر در بامداد بهار رخ داد و در ان دوره اي كه در ساليان 330 پيش از ميلاد زمان اسكندر رخ داد ، بارداري بارش باران و وزش طوفان در آفتاب تابستان با سختيهاي خاص خود مشهود است و سفرشان عظيمتر از هر كتابي براي انشان تصادف آميز بوده است.
از سپاه اسكندر فقط ! 115 كشته
در جنگ ايسوس ( نزديك اسكندرون امروزي ) :
از سپاه داريوش سوم 000/110 كشته
از سپاه اسكندر فقط ! 182 تا 450 كشته
در جنگ گو گه مله ( نزديك اربيل ) :
از سپاه داريوش سوم 000/4 تا 000/300 كشته
از سپاه اسكندر فقط !300 تا 1100 كشته
شمار كشته شدگان سه جنگ گرانيك و ايسوس و گو گه مله برابر بوده است با :
از سپاه داريوش سوم 000/162 تا 000/455 تن
از سپاه اسكندر فقط ! 597 تا 1665 تن
در پيكره هاي بالا ، شمار كشته شدگان سپاه داريوش سوم ، بيش از دويست و هفتاد برابر كشته شدگان سپاه اسكندر است .
همچنين بيشترين شمار كشته شدگان سپاه اسكندر در سه جنگ گرانيك و ايسوس و گو گه مله (1665تن ) ، به هفت برابر كشته شدگان لشگريان تيمورلنگ در يك روز جنگ با بويرها (241تن ) نمي رسد .
حسن پيرنيا (مشير الدوله ) در تاريخ ايران باستان نوشته هاي همه اسكندر نامه هاي اصلي را گردآوري كرده است . من تكه هايي از آنها را رونويسي مي كنم :
« چون راه شوش به پارس از معبرتنگي مي گذرد ، كه عبور از آن بسيار مشكل است و به علاوه راه را دره ها، پرتگاهها و رودهاي بزرگ و كوچك قطع مي كند ، طي كردن اين راه خصوصا" در موقع زمستان بسياردشوار است ، تاچه رسد به اينكه قشوني رادراين موقع از اين راه حركت دهند » ازنوشته بالا بر مي آيد كه اسكندر و سپاهيانش در زمستان از اين راه گذر كرده اند . « علاوه بر اشكالات راه ، باد برف زيادي از كوهستانهاي همجوار در اينجا جمع كرده بود و مقدونيها در برف فرو مي رفتند ، چنانچه كسي در چاه افتد .»
برف تازه باريده ، يك متر مكعبش نزديك به 80 كيلو گرم وزن دارد . باد اين برف پوك و دان را از بلندي روفته به گودي مي ريزد . وزن متر مكعب برف روفته يا آفتاب خورده ، به 200 كيلو گرم مي رسد . در برف باد روفته يا آفتاب خورده پا فرو نمي روديا خيلي كم فرو مي رود . اين مي رساند كه ، سپاهيان اسكندر بايد در برف تازه باريده و پوك فرو رفته باشند . از اين بر مي آيد كه سپاه اسكندر در زمستان در راه شوش به تخت جمشيد بوده است . اسكندر نامه نويسان و اسكندر شناسان ، براي دشوار جلوه دادن سفر جنگي سپاه اسكندر ، از شوش به تخت جمشيد ، در زمستان و برف زياد ، آنها را از جنگلهاي سبز و درختان پر شاخ و برگ كه سر درهم فرو برده بودند هم گذر داده اند . در صفحه 1415 تاريخ ايران باستان از نوشته اسكندر نامه ها نوشته شده است كه ، يكي از اسيران كه به زبان پارسي و يوناني حرف ميزده به اسكندر گفته است كه :
« اين خيال كه قشون را از كوهستان به پارس ببريد بيهوده است ، زيرا از اين سو جز كوره راهي كه از جنگلها ميگذرد راهي نخواهيد يافت ، و حال آنكه اين كوره راه براي عبور يك نفر هم بي اشكال نيست و راه ديگر ، به واسطه درختان برومند ، كه سر به يكديگر داده و شاخ و برگهاي آن بهم پيچيده اند ، به كلي مسدود است .»
باز هم در كتاب تاريخ ايران باستان نوشته شده است كه : « علاوه بر اين اشكال ، شاخ و برگهاي درختان چنان درهم دويده بود كه عبور محال به نظر مي آمد . در اين موقع ياس شديد بر مقدونيها مستولي گشت ، چنانكه نزديك بود گريه كنند . تاريكي بي حد اطراف آنها را فرا گرفته بود و درختان چنان سدي از بالا ساخته بود، كه روشنايي ستارگان هم به اين محل نمي رسيد . درهمين احوال بادهاي شديد سردرختان را به هم ميزد و صداهاي موحش در اطراف مقدونيها طنين مي انداخت . »
چه خوب بود اگر تاريخدانان و اسكندر شناسان روشن مي ساختند كه ، آيا سپاه اسكندر راه شوش به تخت جمشيد را در فصل زمستان پر برف پيموده است كه : « مقدونيها در برف فرو مي رفتند ، چنانكه كسي در چاه افتد .» يا در فصل تابستان كه « شاخ و برگ درختان سدي در بالا ساخته بودند كه روشنايي ستارگان هم به زمين نمي رسيد . »
براي آنكه همه نوشته هاي اسكندر نامه ها بررسي شده باشد ، اين را هم مي نويسم كه : دركتاب تاريخ ايران باستان ، نوشته شده است« سردار ايراني كامياب شد جنگ كنان از ميان سپاه مقدوني گذر كند تا به كمك پايتخت بشتابد و آنرا قبل از رسيدن مقدونيها اشغال كند .ولي قشون اسكندر كه ازراه جلگه به طرف پارس رفته بود ، از اجراي قصد سردار ايران مانع گرديد . »
امروز نقشه دقيق ايران كه از روي عكسهاي هوايي كشيده شده در دست است ، چنين جلگه اي كه يك ستون از سپاه اسكندر از آن گذر كرده و به تخت جمشيد رسيده باشد ، در آن ديده نمي شود . چه به جا بود كه اسكندر شناسان ، اين جلگه را نشان مي دادند .از نوشته هاي اسكندر نامه ها بر مي آيد كه سپاه اسكندر از شوش به سوي دزفول و شوشتر نرفته ، بلكه دنبال آب دز به سوي جنوب رفته و در نزديكي ويس امروزي از روي كارون گذر كرده است . در اسكندر نامه ها نوشته اند كه ، اسكندر پس از گذر كردن از رود درون ( پس تيگره ) ، سپاهش را دو ستون كرده ، يكي را از راه جلگه به فارس فرستاده و خود با ستون ديگر كه داراي جنگ افزار سبك بوده ، راه كوهستان را كه به پارس مي رفته در پيش گرفته است . چنين جلگه اي ميان شوش و تخت جمشيد نيست و جز راهي كه از دره رود زهره و از آنجا به اردكان و تخت جمشيد مي رفته ، راه كاروانرو ديگري براي لشگر كشي نبوده است .
در كتاب تاريخ ايران باستان ( از روي اسكندر نامه ها ) نوشته شده است كه ...... « اسكندر غارت كنان پيش رفت تا روز سوم وارد پارس گرديد و روز پنجم به دربند پارس رسيد . تا اينجا 1000 استاد ( نزديك به 31 فرسنگ يا 185 كيلومتر ) راه پيموده بود . » اينكه آيا يك سپاه مي توانسته جنگ كنان روزي 37 كيلومتر پيشروي كند ( نادر شاه در يورش به هندوستان روزانه 6 كيلومتر راه پيمود ) ، همچنين سپاه اسكندر چه چيز را غارت مي كرده بررسي نمي كنم . روستايي هاي ايران در آن زمان چيزي نداشتند كه كسي آن را چپو كند . در سر راه اسكندر هم شهر بزرگي نبوده است كه به چپو كردنش بيارزد . گذشته از اينها ، با راهپيمايي روزي 37 كيلو متر ديگر فرصتي براي چپو كردن نمي مانده است .
در بند پارس : اين دربند كه اسكندر نامه ها اين همه با آب و تاب از آن نوشته اند كجاست ؟ سر ارول اشتين هم در زمستان سال 1314 در جستجوي بند پارس و راه لشگر كشي اسكندر ، از اردكان تا شوش را با چارپا پيمود و از تنگه هاي زيادي گذر كرد ، اما آنها را پيدا نكرد . يكي از خانهاي بختياري كه خوب با اين محل آشنا بوده ، به نويسنده تاريخ ايران باستان گفته : اسم اين معبر سخت حالا تنگ تكاب است . اين درست نيست ، زيرا تنگ تكاب نخستين تنگ از سه تنگ كهگيلويه است ، در راه بهبهان به لردگان به اصفهان ، و نه درراه خوزستان به فارس . در اين راه از زمان صفويان آمدو شد مي شده است . ناصرخسرو در بازگشت از سفر مكه ، از بندر مهروبان ( خرابه هاي آن به نام شاه عبداله ، نزديك به ده كيلومتري باختر ديلم به جا مانده است ) به ارگان ( ارغوان امروزي ، نزديك بهبهان) به سه تنگ كهگيلويه به لردگان به لنجان به اصفهان و از آنجا از راه كوير به زادگاه خود ر فته است . در اسكندر نامه ها نوشته اند كه ، سپاه اسكندر پس از گذر كردن از رود كارون با پيمودن185كيلومتر راه ، به دربند پارس رسيده است . اگر كسي از كنار رود كارون 185 كيلومتر به سوي خاور در دره مارون راه پيمايي كند ، از بهبهان هم مي گذرد . راه امروزيي ويس به رامهرمز و از رامهرمز به بهبهان نزديك به 165 كيلومتر است . در اين راه تنگه دشواري نيست كه آنرا "دربند پارس " بپنداريم .
اسكندر نامه نويسان ، در بند پارس را در فكر خود ساخته اند ، تا انتقام شكست تنگه ترموپيل را گرفته باشند .
آنچه از وقايع نگاري اسكندر نامه نويسان را در اينجا مي شودباور كرد ، جنگ سپاهيان اسكندر در كهگيلويه است . چونكه همانند جنگيست كه لشگريان تيمور با بويرها در همين كوهستان كرده اند .
تاريخ ايران باستان نوشته شده است كه : « وقتي مقدونيها پيش آمده به جايي رسيدند كه موافق مقصود سردارشان بود ، پارسي ها سنگهاي بزرگ از بالاي كوه به زيرغلطانيدند ، اين سنگها با قوتي هرچه تمام تر پائين آمده در ميان مقدونيها مي افتاد ، يا در راه به برآمدگي يا سنگي برخورده خرد مي شد ، ياقوتي حيرت آورد در ميان مقدونيها مي پراكند وگروه هائي را پس از ديگري مي خوابانيد.
علاوه بر آن ، مدافعين معبر از هر طرف باران تير و سنگ فلاخن بر مقدونيها مي باراندند.
خشم مقدونيها رااين حال حدي نبود ، چه مي ديدند كه در دام افتاده اند و تلفات مي دهند ، بي آنكه بتوانند از دشمنان خود انتقام بكشند . بنا براين مي كوشيدند ، كه زودتر خودشان را به پارس رسانيده جنگ تن به تن كنند . با اين مقصود به سنگها چسبيده و يكديگر را كمك كرده و تلاش مي كردند كه بالا روند ، ولي هر دفعه سنگ بر اثر فشار از جا كنده مي شد و برگشته ، روي كساني كه بدان چسبيده بودند مي افتاد و آنهارا خرد مي كرد . در اين حال موقع مقدونيها چنان بود كه نه مي توانستند توقف كنند و نه پيش بروند . سنگري هم نمي توانستند از سپرهاي خود بسازند . زيرا چنين سنگري در مقابل سنگهاي عظيم ، كه از بالا به آن قوت حيرت آور به زير مي آمد ، ممكن نبود دوام بياورد . اسكندر از مشاهده اين احوال غرق اندوه و خجلت گرديد ..... . بالاخره اسكندر چون ديد كه چاره اي جز عقب نشيني ندارد ، حكم آن را داد و سپاهيان مقدوني دم سپرهايشان را تنگ به هم چسبانيده و روي سر گرفته، عقب نشستند .
پس از عقب نشيني ، اسكندر مهم ترين غيب گوي خود را خواسته و پرسيده عاقبت كار چه خواهدشد ؟
من مي پرسم آيا در شان يك سردار بزرگ تاريخ است كه ، دست به دامن غيب گويان بزند ؟ يا آنكه اسكندر به آن بزرگي هم كه نوشته اند نبوده است .
تيمور لنگ هم هفده سده بعد از اسكندر ، پس از رسيدن به نخستين تنگه در سرزمين بويرها ، دريافت كه گذر كردن از آنجاكار آساني نيست ، زيرا بويرهادر بالاي تنگه دركمين دشمن نشسته اند . براي آزمايش واكنش بويرها ، تيمور لنگ فرمان داد كه قره خان فرمانده ستون ، با بيست تن از سواران برگزيده از تنگه گذر كنند . سواران به رديف چهار به تنگه رفتند ، همين كه رديف پنجم به درون تنگه رسيد ، سنگهاي بزرگ از دامنه كوه فرو غلطيدند و چهار سوار رديف پنجم آنها له شدند كتاب «منم تيمور جهانگشا».
براي گشودن تنگه ، به فرمان تيمور لنگ سربازانش با ريسمان ، بالاي تنگه رفتند تا بويرها را از آنجا برانند . همين كه سربازان به بالاي تنگه رسيدند و با بويرها كه در كمين نشسته بودند گلاويز شدند ، فرياد جنگاوران به گوش تيمور لنگ رسيد . گاهي هم فريادوحشتناك آنهايي كه ازكوه پرت مي شدند به گوش تيمور مي رسيد . اينها پس از فرو افتادن ، استخوانهايشان خرد مي شد ، در جنگ آن روز 241 تن از سربازان تيمور كشته شدند . خوانديد كه جنگ تيمور چه اندازه همانندي با جنگ اسكندر دارد .
حقيقت آن است كه ، اسكندر پس از عقب نشيني ، به سوي يونان برگشته و راه ديار خويش در پيش گرفته است . اسكندر سپاه خود را در اينجا دو ستون كرده ، يكي را خود برداشته و از راهي كه آمده بود برگشته و ستون دوم را دنبال رود زهره كه در جنوب آغجري ، رود هنديان ناميده مي شده و مي شود به كناره خليج فارس كه تا سده سوم هجري هند نام داشته فرستاده است تا از آنجا به سوي باختر برود .
آنچه از جنگلها و پيروزيهاوكشورگيري هاي اسكندر پس از اين عقب نشيني نوشته اند ، خيال بافي يك اسكندر نامه نويس است كه ، اسكندر نامه نويسان ديگر ازنوشته او رو نويسي كرده اند .
تخت جمشید: سرگذشت خیالی اسکندر
براي آنكه هر آنچه در اسكندر نامه ها از ايران نوشته شده بررسي شده باشد ، اسكندر و سپاهش را در سفر خيالي تخت جمشيد دنبال كرده ام .
در اسكندر نامه ها نوشته شده است كه : « در زير آفتاب شهري به ثروت تخت جمشيد نبوده است .» اسكندر پس از رسيدن به تخت جمشيد ، هشتصد يا هزار اسير يوناني را آزاد كرده است . اسكندر خود به غارت كردن خزانه شاهي رفته و سپاهيانش دست به كشتار مردم شهر و چپاول دارايي آنها زده اند ، تا آنكه اسكندر دستورداده ، از كشتار مردم دست بردارند . اسكندر به ارگ شهر كه سه ديوار داشته و ديوار مياني از سنگ خارا ( گرانيت ) بوده رفته است . اسكندر خزانه را باربيست هزار قاطر و پنج هزار شتر كرده است . اسكندردر زمستان چهار ماه به سپاهيانش مرخصي داده كه خستگي در كنند . اسكندر و مهمانانش بر خاسته از تالار كاخ بيرون رفته به باكوس Baccos وعده دادند ، كه به پاس فيروزي براي او برقصند . اسكندر مي نوشيده و مست كرده و در مستي گفته است :« بسيار خوب درنگ براي چيست ؟ انتقام يونان كشيده باد اين شهر را آتش بزنيم .» اسكندر نامه نويس ديگر نوشته است كه :« اسكندر پاسخ داد : لشگري از پارس به يونان آمد ، آتن را خراب كرد و پرستشگاهها را ويران كرد. من بايد انتقام اين كردار را بكشم . »
اسكندر خود نخستين كسي بود كه آتش در كاخ انداخته ، چون بيشتر ساختمان كاخ از چوب سدر بوده شعله هاي آتش زبانه كشيده اند و آتش سوزي به جاهاي دور هم كشيده شده است . « نابود كردن پايتخت همه خاور زمين ، نابود كردن شهري كه همه ملتها براي گرفتن قانون به آنجا مي رفتند ، ميهن آنهمه شاهان و يگانه جايي كه باعث وحشت يونيان بوده ، شهري كه هزار كشتي به سوي يونان به راه انداخته ، آنهمه سپاه به اروپا ريخته ، روي دريا پل زده و... »
اينها گوياي انتقام جويي مردم بغض دار يونان بوده ، كه بغضشان تركيده و به صورت نوشته اسكندر نامه ها از نوك قلم به روي كاغذ ريخته است ، و گرنه همه اينها سر تا پا نادرست و خيال بافي است زيرا : تخت جمشيد ، نه شهر بوده و نه پايتخت هخامنشيان . تخت جمشيد از زمان الاميها بجا مانده است ، كه هخامنشيان آنرا گسترش داده اند . تخت جمشيد جاي مقدس پرستشگاه مانندي بوده كه در آنجا جشن هاي بزرگ مانند ، نوروز و تاجگذاريها برگزار مي شده است . با همه كاوشهايي كه تا امروز شده ، هيچ نشانه اي از شهر تخت جمشيد به دست نيامده است . در تخت جمشيد آب براي نياز يك شهر نبوده و نيست . پوپ ايران شناس بزرگ هم پذيرفته بود كه تخت جمشيد شهر نبوده است . تخت جمشيدي كه شهر نبوده ، ارگ هم نداشته است كه بزرگ باشد يا كوچك ، يك ديوار داشته باشد يا سه ديوار . سنگ خارا ( گرانيت ) از كجا آورده بودند كه ديوار مياني ارگ را با آن ساخته باشند. جنس همه سنگهاي خاراي ديوار ميانيي ارگ يا خود ارگ بزرگ تخت جمشيد پيدا نشده است ؟ اسكندر به هر يك از هشتصد يا چهار هزار يونانيي كه در تخت جمشيد اسير بودند ، ده دست رخت داده است ، پس بايد دست كم هشت هزار دست رخت داده باشد . دراين زمان كوتاه ، در گرماگرم چپاول و كشتار و .... اين رخت ها را از كجا آورده و به اسيران يوناني داده است ؟
اسكندر در زمستان چهار ماه به سپاهيانش مرخصي داده كه خستگي در كنند . مگر به نوشته اسكندر نامه ها، سپاه اسكندر زمستان را در راه شوش به تخت جمشيد نبوده است ؟ از شوش تا تخت جمشيد هفتصد كيلومتر راه است كه ، نزديك به پانصد كيلومتر آن كوهستاني است . سپاهي كه جنگ كنان پيش ميرود ، نمي تواند اين هفتصد كيلومتر را كمتر از سه ماه بپيمايد ( پيشروي لشگريان نادر شاه در جنگ هندوستان روزي 6 كيلومتر بوده ) . اگر اسكندر در آغاز بهار به تخت جمشيد رسيده باشد . پس چهار ماه مرخصي در فصل زمستان هم مانند بسياري از نوشته هاي اسكندر نامه ها درست نيست . براي بردن كالاي تاراج شده ، چون در تخت جمشيد به اندازه نياز چارپاي باركش نبوده ، اسكندر به شوش و بابل كسان فرستاده تا چارپاي باركش بياورند . راه رفتن از تخت جمشيد به شوش و و برگشتن 1400 كيلومتر است ، اگرچارپا روزانه 15 تا 20 كيلومتر راه مي رفت ، با زمان گردآوري چارپايان ، سه ماهه ونيم به درازا مي كشيد.
همچنين راه رفتن از تخت جمشيد به بابل و برگشتن 2200 كيلومتر است ، پيمودن اين راه و زمان گرد آوري چارپايان پنج ماه به درازا مي كشيد . اسكندر كه بيش ازچهار ماه در تخت جمشيد نمانده ، پس بقيه زمان را از كجا آورده است ؟ ! ! اسكندر نامه نويسان اين زمان راحساب نكرده اند و هرگز گمان نمي كردند كه روزي كسي حساب اين كارها را برسد . سپاه اسكندر كالاي تاراج شده را بار بيست هزار قاطر و پنج هزار شتر كرده است . اگر مي خواستند اين 25000 چارپا را دنبال هم ريسه كنند و براي هر يك پنج متر جا بگذارند ، قطاري مي شده به درازاي يكصد وبيست وپنج كيلومتر .
هرگاه به هر چارپا روزانه 3 كيلوگرم خوراك داده ميشد ، بيست و پنج هزار چارپا روزانه نياز به هفتادو پنج هزار كيلو گرم يا هفتادو پنج تن ( دويس و پنجاه خروار ) خوراك داشت . اين خوراك را از كجا مي آوردند ، در اسكندر نامه ها ننوشته اند زيرا كارهاي اسكندر حساب نداشته است .
اسكندر و مهمانانش به « باكوس خداي شراب» وعده داده اند كه برايش رقص كنند. باكوس ،يوناني شده واژه بغ (ايزد) ايراني است ، كه همراه آئين مهر به يونان و روم رفته ، مهر شناسان باختري گويند كه ، در آغاز سده دوم ميلادي به كشور روم رسيده ،خواه اين درست باشد و خواه آن ، آئين مهري سه ياچهارسده ونيم پس از يورش اسكندر به ايران ، به اروپاراه يافته است . پس مقدونيها ويونانيهاي زمان اسكندر بغ يا باكوس را از كجا مي شناختند ؟ اين مي رساند كه اسكندر نامه ها چند سده پس ازيورش اسكندر به ايران نوشته شده اند ،درزماني كه مردم يونان باكوس (بغ) شناس شده بودند .
آتش زدن تخت جمشيد درست نيست . در اسكندر نامه ها نوشته اند كه ، بيشتر كاخ شاهي با چوب سدر ساخته شده بود . اين هم درست نيست ، زيرا به جز سقف ، همه تخت جمشيد از سنگ ساخته شده است . گذشته از اين ، درخت سدر از خانواده كاج است و بهترين نوع درخت سدر در لبنان مي رويد كه «كنار» نام دارد . كنار از سدر خيلي كوچكتر است و نمي شود تير بلند از آن بدست آورد.كناردرخت بومي فارس است.خيلي ازآباديهاي فارس نام كناردارندمانند : كنارتخته ،كناردان ،كناردان ،كنارك ، كناري، كش كنار (كش يعني كوه ، مانند كولي كش ، گوكش،زردآلو كش ،هندوكش،بزكش =بز غوش ).
مشير الدوله در تاريخ ايران باستان ، در آتش سوزي تخت جمشيد ، نام چوب سدر را از روي نوشته هاي اسكندر نويسان آورده است . پس از او ديگران از تاريخ ايران باستان با نام چوب سدر آشنايي پيدا كرده و سدر شناس شده اند ، تا جايي كه يك اطاق سوخته كه از چوب سدر ساخته شده بود هم درتخت جمشيد پيدا كرده اند . اينها باستان شناس هستند يا چوب شناس ؟!!!؟!! از كجا دانستند كه ذغالهايي كه پيدا شده سوخته چوب سدر است ؟
كدام يك از باستان شناسان ما درخت سدر ديده اند تا چوب سدر وزغال چوب سدر رابشناسند . اينها نوشته هاي ديگران را بازگو مي كنند بي آنكه از خود چيزي به آنها بيفزايند يا آنها را بررسي كنند .
چوبهاي بلندي كه در ساختمانهاي بزرگ فارس مصرف مي شده ، چوب سرو بوده است كه درخت آن در فارس بومي است و دربيشتر جاهاي فارس مي رويد . شكل درخت سرو در تخت جمشيد هم روي سنگ كنده گري شده است .
زيباترين سرو امروزي فارس «سروناز» در باغ ارم شيراز است . اين رانوشتم كه بدانيد يونانيان آن زمان از تخت جمشيد كمترين آگاهي نداشتند و آنجا را نمي شناختند و اسكندر نامه نويسان چند سده پس از اسكندر افسانه نويسي كرده اند .
يكي ديگر از آرزوهاي يونانيان فرمانروايي بر پارس بوده است ، اين را در اسكندر نامه ها چنين نوشته اند : « همين كه مستي از سر اسكندر بدر رفت ، پشيمان شده گفت ، انتقام يونان از پارسيها بهتر كشيده مي شد، اگر آنها مي ديدند كه اسكندر بر تخت خشايارشا نشسته است ».
در اسكندر نامه ها نوشته اند كه ، اسكندر درشوش بر تخت شاهان هخامنشي نشست . چون كوتوله بود ، پاهايش به پله آخري نرسيد ، يكي از خدمت گزاران دويده ميزي آورد تا اسكندر پاهايش را روي آن بگذارد . اگر اين درست باشد ، پس نيازي نبود كه ديگر در تخت جمشيد به تخت بنشيند .
من گفته و نوشته ام كه تخت جمشيد نسوخته است و اين را از ديد شيميايي بررسي كرده ام . تخت جمشيد روي سنگ آهك و با سنگ آهك ساخته شده است . سنگ آهك خالص كربنات كلسيم CaCo3 است كه زير فشار يك اتمسفر در گرماي 8940 درجه با گرفتن cal/g 391 گرما مي پزد و به 44% CO2 و 56% CaO تجزيه ميشود . گاز (CO2) به هوا مي رود و آهك زنده ( CaO) مي ماند . آهك زنده CaO با آب تركيب شده آهك شكفته Ca(OH)2 مي دهد و cal/g280 گرما آزاد مي شود .
اگر تخت جمشيد در آتش سوخته بود بايد سنگهاي بالاتنه آن در شعله هاي آتش و سنگها ي پايين تنه و كف آن زير جسمهاي سوزان فرو ريخته ، كمي پخته باشند . آب باران و برف با پوسته سنگ آهك پخته تركيب آهك شكفته داده باشد و آن را شسته باشد . سنگهايي را كه تازه گي از خاك بيرون آورده اند به ويژه سنگهاي ازاره و كف همگي سالمند و آج تيشه سنگ تراشان زمان هخامنشيان روي آنها هنوز به جا مانده است . اين نيزمي رساند كه تخت جمشيد نسوخته است .
تخت جمشيد با گذشت زمان ويران گشته ، هركس در آنجا نياز به سنگ داشته ، از تخت جمشيد برده است . سنگهاي تخت جمشيد را ميتوان در ساختمانهاي بزرگ شيراز و پيرامون آن پيدا كرد . سنگ آهك شيراز تا رودخانه كر سفيد رنگ است كه ستونهاي مسجد وكيل با آن ساخته شده اند. سنگ آهك تخت جمشيد چون زغال دارد خاكستري رنگ است . پس هر سنگ آهكي خاكستري رنگ و بي رگه اي كه در جنوب كر پيدا شود ، از تخت جمشيد كنده شده است . سري به قصر ابونصر بزنيد تا سنگهاي تخت جمشيد را ببينيد . درچند ساختمان بزرگ شيراز و سنگ مزارهاي آن شهر ، سنگهاي كنده شده از تخت جمشيد را مي شود ديد .
اسکندر و تعقیب داریوش سوم
در اسكندرنامه ها آمده است كه ، اسكندر چون شنيد داريوش به ماد رفته اوهم از تخت جمشيد آهنگ آن ديار كرده است .
داريوش زنان وبار وبنه همگي تجملاتي كه باخود مي برده به دربند خزر فرستاده و خود با لشگريان كمي توانسته بود گرد آوري كند در همدان مانده است .
در بند خزر ، تنگه اي بوده در مرز ماد وپارت ، كه در آنجا ديواري و دروازه اي ساخته بودند ، دروازه آهني بوده و نگهبان داشته است . اسكندر شناسان در بند خزر را «سردره خوار» امروزي ميدانند
اسكندر هم بارو بنه خود را رها كرده به سوي ماد رفته وروز دوازدهم به آنجا رسيده است . در آنجا به او گفته اند كه: درايوش با نه هزار مرد كه شش هزار تاي آنها پياده بودند با پولي كه خود داشته گريخته است . اسكندر با سواران زبده كه جنگ افزار سبك داشته اند به دنبال داريوش شتافتند و همه جا شتافته و همه جا تاخته تا روز يازدهم به ري رسيده است .
اسكندر با اينكه مي توانسته روز دوازدهم به دروازه خزر برسد اين كار را نكرده و پنج روزي در ري مانده تا سپاهيانش خستگي در كنند
اسكندر از ري به راه افتاده و پس از يك راه پيمايي به دروازه خزر رسيده و روز دوم از اين دروازه گذشته است بغستان ، يكي از بزرگان بابل با يك يوناني از در آمده به اسكندر گفته اند كه: نبر زن ، با هزار سوار داريوش بوده است و فرماندار باختر و فرماندار رخج و سيستان ، داريوش را دربند انداخته اند. ميتراسن بااورسي لوس به اسكندر گفته كه پارسي ها در پانصد استادي (92.5كيلومتر) اينجا هستند . به شنيدن اين گزارشها ، اسكندر بهترين سپاهيان خود را برداشته و به سوي اردوگاه داريوش تاخته است ، او هنگامي به داريوش رسيده كه ، داريوش از زخمهايي كه سردارانش به او زده بودند در گذشته بوده و اين كار در ماه Hecatombian برابر با ماه ژوئيه (تيرماه ) سال 330 پيش از ميلاد در جايي نزديك دامغان روي داده است . ( كتاب تاريخ ايران باستان نوشته مشير الدوله )
آنچه از سفر جنگي اسكندر ، از تخت جمشيد به همدان به ري به نزديكي دامغان در اسكندر نامه ها نوشته اند درست نيست . زيرا هيچيك از جاها و راه هاي نوشته شده در اسكندر نامه ها با آنچه بوده و هستند جور در نمي آيند و زاييده مغز خيالباف اسكندر نامه نويسان است . .
گذشته از اينها ، از تخت جمشيد به آباده ، به ايزد خواست ، به شهرضا( قمشه پيش ) ، به اصفهان ، به فريدن ، به گلپايگان ، به ملاير ، به همدان ( يا از فريدن به اليگودرز ، به بروجرد ، به ملاير ، به همدان ) و از آنجا به ساوه ، به ري ، به سر دره خوار ، به سمنان ، به نزديكي دامغان ، نزديك به يكهزار و ششصد كيلومتر راه است كه پيمودن آن براي سپاهي كه با آرايش جنگي پيش مي رود ، نزديك به شش ماه به درازا مي كشد ( روزانه نزديك به 9 كيلومتر ، پيشروي نادر شاه در جنگ هندوستان روزي 6 كيلومتر بوده ) ، اگر هنگام پيشروي نبردي رو ي نداده باشد . در اسكندر نامه ها نوشته اند كه سپاه اسكندر اين راه را كمتر از دو ماه پيموده است ( 900 كيلومتر راه تخت جمشيد به ماد را ...... روز + دوازده روز و 300 كيلومتر راه ماد به ري را يازده روز و از ري به سر « مرده داريوش سوم » را چند روز پيموده است ) . .
ميان تخت جمشيد و ايزد خواست از دوران باستان دوراه بوده ، يكي راه تابستاني ، كه در دره رود كر به رامگرد به آسپاس به ايزد خواست مي رفته و كوتاه تر بوده ، كه چون از كوهستان مي گذشته همواره نا امن بوده است و ديگري راه زمستاني ، كه از گردنه كولي كش و آباده به ايزد خواست مي رفته كه چون از كوهستان نمي گذشته و آن را دور مي زده ، درازتر و امن تر بوده است . انگليسي ها هم سيم تلگراف تهران به بو شهر را براي آسان بودن نگهباني از اين راه كشيدند .
اگر رفتن اسكندر را از تخت جمشيد به همدان بپذيريم ، بايد از ترس مردم كوه نشين ، از راه زمستاني گذر كرده باشد .
راه اصفهان به لرستان از كوهستان سخت و بف گير مي گذرد . نزديك به دويست كيلومتراز اين راه بيش دو هزار متر از سطح دريا بلندتر و يكي از بلندترين راه هاي جهان است . راه لرستان به همدان هم از كوهستاني كه در زمستان پر از برف است مي گذرد . .
.
باور كردني نيست كه ، اسكندر و سپاهش نزديك به پانصد كيلومتر راه كوهستاني سخت و برف گير اصفهان به لرستان به همدان را از ميان مردم دلير ، سرسخت و بي باك اين سرزمين بي جنگ وخونريزي پيموده باشند. تا صد سال پيش ، هر كس يا گروه كه مي خواست از لرستان گذر كند ، ناگزير بود به لرها باج بدهد . سردره خوار «دروازه خزر يا دربند خزر » نيست . دره ايست باز به درازاي نزديك به هفت كيلومتر با تپه هاي خاكي كه جنس زمينش گچي ونمكي است و گياه در آن نمي رويد . هيچگاه در آن ديوار و دروازه ساخته نشده است ، چونكه فايده نداشته و نمي شده در آنجا جلوي يورش دشمن را گرفت ، از تپه هاي آن ميتوان پياده يا سواره گذر كرد . جنوب آن كوير است كه راه آهن خراسان و مازندران از آن مي گذرد .
دروازه خزر يا دربند خزر ، شهري بر كناره باختري درياي خزر در شمال باكو بوده ، نام اسلامي اش « باب الابواب » و نام ايراني اش «دربند» و جايش درجنوب «ماخاچ قلعه » مركز داغستان است .
ابن حوقل واستخري از اين شهر نوشته اند كه :
«بر کنار دریای خزر است. زبانهای از آب دریا به شهر میآید، در دو کنار آن دو دیوار ساخته شده که میان آنها بر روی آب دروازهای دارد و زنجیری کشیده شده است. برای رسیدن کشتیها به شهر، دروازه را باز میکنند و زنجیر را رها میسازند تا کشتیها به شهر بروند.»
شهر دربند، شمالیترین شهر مرزی ایران بود که در سال 1813 روسها آن را به زور از ایران گرفتند.
اسکندر نامهنویسان از شهرهای سرراه اسکندر، از تخت جمشید تا همدان مانند قمشه (شهرضای امروزی)، اصفهان، گلپایگان، بروجرد، ملایر چیزی ننوشتهاند. تنها جایی را که نام بردهاند Paraitakene است، اسکندرشناسان اینجا را «پری تکان» باستانی میدانند که گویند فریدن امروزی است.
این درست نیست زیرا: فریدن، کوتاه شده آفریدن است. همانطور که فریدون کوتاه شده آفریدون است. آفریدن از دو پاره آف + ریدن ساخته شده، آف = بالا یا روی است مانند آفتاب = تابنده بالا، افسار یا افسر = روی سر، افراشتن = افراستن = به سوی بالا راست کردن - ریدن = ریتن = ریختن = جسم آبگونی را سرازیر کردن، آفریدن یعنی چیزی را از بالا (به پایین) ریختن، و این هیچ مشابهتی با Paraitakene یونانی ندارد.
نام اصفهان یا سپاهان از ریشه اسب و اسپه است، شهری است که در دو کنار زایندهرود ساخته شده، زایندهرود پرآبترین رود فلات ایران امروزی است که پسابش به درون ایران میریزد.
از پیش از دوران مادها، آگاهی زیادی از اصفهان نداریم. برای ما روشن است که مادها به آبیاری اصفهان سازمان نو دادند. آب زایندهرود را در شش جوی بزرگ که هنوز «مادی» نامیده میشوند روان کردند که تا امروز از آنها بهرهگیری میشود و آب زایندهرود را به زمینهای زیرکشت میرسانند. این شش مادی: نیاسرم، فرشادی، شاه، فدین، نیران، قمس هستند. کهنهترین یا یکی از کهنهترین بخشهای اصفهان مارنان است که پلی هم روی زایندهرود در آن ساخته شده. مارنان، از دوران مادها به جا مانده است. مادرا مارومر هم میگفتند مانند: مارلان در تبریز (مار = ماد + لان). مراغه در آذربایجان و شمال ساوه و مهاباد (مر = ماد + راغه = راگا = راغ = باغ دامنه کوه). مرند در آذربایجان (مر = ماد + اند = کم). مریوان در کردستان (مر = ماد + ایوان) و جز اینها.
پس در اصفهان در زمان مادها و هخامنشیان جای آباد و بزرگی بوده است. از اصفهان به سوی لرستان تا نجفآباد بیش از سی کیلومتر سبزیکاری و باغ است. این باغ برای ایستادگی در برابر یورش لشگریان دشمن و گذر کردن آنها سنگر بسیار خوبی است. این میرساند که سپاه اسکندر برای رفتن به ماد از اصفهان گذر نکرده است. چون راههای دیگر، کوهستانی هستند و گذر کردن از آنها دشوارتر است.
باید پذیرفت که اسکندر و سپاهش به درون ایران راه نیافتهاند تا از اصفهان گذر کرده باشند. تیمور لنگ هفده سده پس از اسکندر، با اصفهانیها جنگ کرده و به زور آتش باروت، که آن زمان جنگافزار برندهای بوده، اصفهان را گرفته است.
تیمور لنگ که به نوشته خودش: «از اصفهان که قدیمیترین شهر عراق است.» چیزها شنیده بوده و میخواسته برود و آن شهر را ببیند. در بهار سال 780 ه.ق با یک سپاه یکصد و بیست هزار نفری از ورارود (ماوراءالنهر) به سوی اصفهان به راه افتاده و از راه توس و قوچان و ری خود را به مورچهخوار و سده رسانیده است. چون زایندهرود پرآب بوده، نتوانسته است از راه رودخانه به شهر راه یابد و چون زمین اصفهان آبدار بوده نتوانسته نقب بزند و باروی اصفهان را با باروت بترکاند. ناگزیر شده تا پاییز بیرون اصفهان بماند تا آب زایندهرود کاهش یابد. به نوشته خود تیمور لنگ، تا آغاز یورش همگانیاش به اصفهان، نه هزار تن از سربازانش بیمار شده، از کار افتادهاند و پنج هزار تن دیگر هم در جنگ با مردم اصفهان کشته شدهاند.
تیمور لنگ، بامداد روز پانزدهم جمادیالاول سال 780 پیش از برآمدن آفتاب، یورش خونی خود را به اصفهان آغاز کرده است. سپاه تیمور لنگ به یاری آتش باروت و با بهرهگیری از سست شدن مردم گرسنه اصفهان، که بیش از شش ماه دلیرانه و سرسختانه از شهر خود نگهبانی کرده بودند و خوراک و بارشان ته کشیده بود، بر اصفهان چیره شده است. تیمور لنگ فرمان کشتار همگانی و ویران کردن همه خانههای اصفهان را داده است. با اینکه مردم اصفهان گرسنه بودند، هنگامی که سربازان تیمور به شهر در آمدهاند، مرد و زن، خرد و کلان با آنان به جنگ پرداختهاند. جنگ به اندازهای سخت بوده که در دومین روز جنگ هفت هزار تن دیگر از سربازان در اصفهان کشته شدند.
این است که میگویم، اسکندر از این شهر گذر نکرده است وگرنه اصفهانیها همین رفتار را با او هم میکردند. چون راه دیگری میان فارس و همدان به کوتاهی راه تخت جمشید، اصفهان، لرستان نیست. باید پذیرفت که اسکندر به درون ایران راه نیافته است وگرنه از شهر بزرگ اصفهان چیزها مینوشتند. در اسکندرنامهها نوشتهاند که، زنان و مادر پیر داریوش در جنگ ایسوس گرفتار سپاه اسکندر شدهاند و همچنین نوشتهاند که داریوش سوم پس از شکست خوردن در گوگهمله، به اربیل رفته و از آنجا با خانواده و سردارانش که در جنگ کشته نشده بودند، رهسپار ماد شده است.
این هم مانند بیشتر نوشتههای اسکندرنامهها درست نیست زیرا، در اسکندرنامهها گوگهمله را در 111 کیلومتری خاور اربیل نشانی دادهاند پس باید اربیل در دست سپاه اسکندر بوده باشد. چگونه میشود باور کرد که داریوش 111 کیلومتر از میان سپاه اسکندر به سوی باختر گذر کرده باشد و خود را به اربیل رسانده باشد، گذشته از این گوگهمله 111 کیلومتر به ماد نزدیکتر بوده است تا اربیل. این میرساند که اسکندرنامهنویسان کمترین آگاهی از جغرافیای جای جنگ نداشتهاند و بیشتر آنچه را نوشتهاند بافته خیالشان بوده است. مگر داریوش سوم چند زن و خانواده و چه اندازه تجمل داشته است که پس از سه بار شکست خوردن (به نوشته اسکندرنامهها) در جنگ گرانییک، ایسوس و گوگهمله، آنها را به ماد برده باشد و دستکم ده ماه در ماد مانده باشد تا سپاه اسکندر دنبالش بیاید، سپس داریوش آنها را دربند خزر فرستاده باشد. چون سر درهخوار را امروز خوب میشناسیم و میدانیم که جا برای زندگی کردن و ماندن مردم تهیدست ندارد چه رسد شاهنشین باشد، پس باید آنها را از گردنه آوه، به قزوین، به رشت، به آستارا، به باکو، به دربند خزر فرستاده باشد!!! هرگز نمیتوان این خیالبافیها را باور کرد.
در اسکندرنامهها نوشتهاند که، داریوش سوم پس از آگاهی یافتن از آمدن اسکندر، با نه هزار مرد که شش هزار از آنها پیاده بودهاند، به سوی پارت رفته است. داریوش سوم، با این نه هزار کس میتوانسته در گردنه کولیکش، در چندین جا در کوهستان سخت میان اصفهان تا همدان، جلوی پیشروی اسکندر را بگیرد. به ویژه در اصفهان، او را مانند تیمور بکوبد. چون اسکندر باروت نداشته، در برابر اصفهانیان بیچاره و نابود میشده است.
به نوشته اسکندرنامهها، داریوش سوم پس از گریز از گوگهمله به اربیل و از آنجا به ماد، کاری نکرده و آسوده دست روی دست گذاشته تا اسکندر از پارس برسد و او را فرار دهد. این نوشتهها برای آرامش یونانیان رنجدیده، که تشنه انتقام گرفتن از پارسیها بودهاند نوشته شده است و درست نیست و نمیشود باور کرد.
واژههای بغستان، میترسن، نبرزان، نسا که در اسکندرنامهها آمده است، از زمان اسکندر نیست. این واژهها چند سده پس از اسکندر، همراه آیین مهر یا آیین بغانی به یونان و امپراتوری روم رفته است. بغ یعنی ایزد، واژه ایرانی است که به زبان یونانی باکوس شده و چون مهریها مردانی میگسار بودند، در یونانی «باکوس» نام خدای شراب گردیده است. بغستان از دو پاره: بغ یعنی ایزد + ستان ساخته شده و نام مکان است. بغ، واژه ایرانی است که به روسی «بگ»، به ارمنی «بغوس»، به یونانی «باکوس» و در گویشهای ایرانی بک، بگ، بای، بی هم گفته میشود. بغ و ستان هر دو واژههای ایرانی هستند، نه بابلی که زبانی از گروه سامی بوده است. پس بغستان نام یکی از بزرگان بابل نبوده است، بلکه نام جایی بوده که اکنون بیستون (نزدیک کرمانشاه) نام دارد.
آیین بغانی در امپراتوری روم پاگان شده، که هنوز هم در زبان ایتالیایی به جا مانده است. میترسن، از نام «میتراست که گویش هندی و رومی ایزد مهر است.» این نام پس از مهری شدن رومیها به اروپا رفته، و این چند سده پس از اسکندر رویداده است.
نبرز یعنی شکستناپذیر، که در کردی امروزی نبز گفته میشود، واژه ایرانی است. مهر نبرز یعنی مهر شکستناپذیر Helios invictus، با آیین مهر به روم رفته است. در چندین دیوار نوشته و سنگ کنده در مهرابههای امپراتوری روم واژه «نبرز» پس از نام مهر آمده، این هم از چند سده پس از زمان اسکندر است.
تاریخ ایران باستان از نوشتههای اسکندرنامهها آورده است که: اسکندر به شهر نسا رسیده، گویند این شهر را باکوس خداي شراب یونان پس از فتح هندوستان، هنگام برگشتن به یونان ساخته است. امروز نسا را میشناسیم، نزدیک عشقآباد (اشکآباد) پایتخت اشکانیان ایران بوده است. پس از جنگ جهانی دوم، کاوشهای زیادی در نسا شده و گذشته آن روشن گردیده است. اشکانیان پیرو آیین مهر بودهاند و از نسا آیین مهر گسترش یافته است. آیین نسا یا نسارا، به جز دین نصارا و نصرانیست. نصرانی و نصارا از واژه ناصره زادگاه عیسی گرفته شدهاند.
مهریگری در دوران اشکانیان از ایران به یونان و روم رفته و در امپراتوری روم گسترش یافته است. مهرابههایی را که در لندن، فرانکفورت، وین، میلان روم، لیسبون، صوفیه، آسیای کوچک، شمال آفریقا و جاهای دیگر پیدا کردهاند نشانه گسترش آیین مهری نسا یا آیین بغانی در کشور روم است.
گسترش مهریگری یا آیین بغانی یا پاگان رومی، در دوران اشکانیان، چند سده پس از اسکندر رویداده است. اسکندرنامهنویسان همه یونانی بودهاند، هر کار بزرگی را از هرکسی شنیده و یا در هرجا خوانده بودند، به نام اسکندر نوشته و در جهان خیال قلمفرسایی کردهاند. آیا این ستم نیست که خیالبافیهای دشمنان ایران را تاریخ بنامیم و مغز فرزندانمان را با آنها پر کنیم؟؟؟