این مقاله به طور خاص به دو مسئله میپردازد:
1. سفر اسکندر به ایران و دشواریهای جغرافیایی و طبیعی: توصیفهایی از شرایط سخت مسیر شوش به تخت جمشید در زمستان، برف و سردی هوا، و چالشهای عبور از جنگلها و درهها
2. شبهههایی در مورد برخی از روایات تاریخی: از جمله اینکه آیا اسکندر واقعاً به این سختیها دچار شده است یا برخی از این داستانها اغراقآمیز بودهاند تا تصویر قهرمانانهای از او ساخته شود
اسکندرشناسان آمریکایی محاسبه کردهاند که تاکنون ۱۲۲۳ اسکندرنامه نوشته شده است. این اسکندرنامهها شباهتهای زیادی با یکدیگر دارند، گرچه هر نویسنده آنها را با سلیقه شخصی خود نگاشته است.
تازهترین اسکندرنامه توسط Fritz Schachermeyer، تاریخدان اتریشی و متخصص تاریخ اروپا باستان، در ۷۲۴ صفحه نوشته شده است.
Ernst Berger، باستانشناس سوئیسی، در اثر خود اشاره کرده است که گردن اسکندر نسبت به صورتش کج بوده، بینیاش نسبت به گونه چپ شیب بیشتری داشته و برآمدگی چپ پیشانیاش از محل خود جابهجا شده بود. از این بررسی اینطور برمیآید که عکسهای زیبایی که در اسکندرنامهها از اسکندر منتشر شده است، ممکن است از او با گردن کج نباشد.
من مسیر لشکرکشی اسکندر به ایران امروزی را شناختهام و هر مکانی که در اسکندرنامهها نوشته شده است سپاه اسکندر از آن گذر کرده، به دقت بررسی کردهام.
در اینجا قصد ندارم به تمام نادرستیهای موجود در اسکندرنامهها بپردازم، مانند این ادعا که: «داریوش سوم خانواده و مادر پیر خود را به مدت بیش از دو هزار و پانصد کیلومتر از شوش تا ایسوس (Issos، نزدیک اسکندرون امروز) همراهی کرده، تا آنها را در چنگ سربازان اسکندر به اسیری دهد و خود بر پشت اسبان تندرو سوار شود و از میدان جنگ فرار کند.» تا امروز هیچکس به یاد ندارد که فرمانده یا پادشاهی بزرگ، خانواده و بهویژه مادر پیرش را به میدان جنگ برده باشد. پس چگونه ممکن است این رفتار متعلق به داریوش سوم باشد؟
من حمله اسکندر به ایران را از جایی بررسی کردهام که او از فنیقیه رهسپار ایران شده است، به شرح زیر:
در اسکندرنامهها آمده است که اسکندر با سپاه خود از فنیقه (Tyros) به سوی کوههای گردوئن (Gordouene، شمال اربیل) حرکت کرده است. در آن زمان، راهی آباد از هلیوپولیس (Heliopolis، بعلبک امروزی) و پالمیرا (Palmira) و دورا-ارپوس (Dura-Europes) میگذشته تا به کنار رودخانه فرات برسد. به فرمان اسکندر، پلی بر روی رود فرات ساخته شد که سپاه اسکندر از آن عبور کرد.
پس از عبور از فرات، اسکندر به سپاهیانش فرصتی برای استراحت داد و سپس به سوی جنگ با داریوش سوم حرکت کرد. در اسکندرنامهها آمده است که سپاه اسکندر پس از چهار روز راهپیمایی از کنار فرات به دجله رسید و سپس به شمال نینوا (نزدیک موصل امروزی) رسید. فاصله بین شمال موصل تا فرات کمتر از ۳۰۰ کیلومتر است؛ چگونه ممکن است سپاه اسکندر در سرزمین دشمن روزانه بیش از ۷۵ کیلومتر پیشروی کرده باشد؟ این موضوع بسیار بعید به نظر میرسد.
در اسکندرنامهها ذکر شده که سپاه اسکندر با دشواری از رودخانه دجله عبور کرده و سپس به سوی میدان جنگ حرکت کرده است. پلوتارک مکان میدان جنگ را در گائوگامیلا (Gaugamela) مشخص کرده است. این نام به خط فارسی «گوگمل» نوشته شده، در حالی که باید «گوگهمله» نوشته میشد. «گوگهمله» (گٌگً مَِل) کجا بوده و معنای آن چیست؟ نویسندگان اسکندرنامهها این نام را واژهای فارسی دانسته و آن را «خانه شتر» (گو = خانه؟ + گمل = جمل = شتر) تفسیر کردهاند و برای آن افسانهای نیز ساختهاند. این تفسیر اشتباه است، زیرا «جمل» واژهای فارسی نیست و همچنین «گوگهمله» به جز «گوگمل» است.
«گوگهمله» یک واژه کردی است که از دو بخش تشکیل شده است: «گوگه» (گٌگً) به معنای گوساله به زبان فارسی و کردی و «مله» (مٌَل) به معنای گردنه در کردی. بنابراین، «گوگهمله» به معنای «گردنه گوساله» است، مشابه با نام «گوکش» که به معنای «کوه گاو» است. اینگونه نامهای جغرافیایی در آذربایجان، کردستان و لرستان فراوان است، مانند: گوگان در شهرستان تبریز، گوک ارخج در شهرستان میانه، گوگآلا در شهرستان مراغه، گوگتپه در شهرستانهای مراغه و میاندوآب و مهاباد و سنندج و بیجار و گرمی.
«ملهمس» (مله = گردنه + مس = بزرگ) در میان صحنه و سنقر، مله در دیوان دره و سنندج، مله بید در شهرستان کرمانشاه، ملهسرخ در شهرستانهای شاهآباد غرب و کرمانشاه، ملهکبود در شهرستان شاهآباد غرب، کوهریمله و کوهاشترمل در لرستان، گردنه ملهپلنگان در میان کرمانشاه و جوانرود.
در اسکندرنامهها، مکان «گوگهمله» در ۶۰۰ استادیه (۱۱۱ کیلومتر) شرق اربیل و ۳۰ کیلومتری شرق موصل ذکر شده است. بنابراین، مکان این جنگ باید در حدود ۱۹۰ کیلومتری شرق موصل قرار داشته باشد. چگونه ممکن است این مکان در ۳۰ کیلومتری جنوبغربی موصل نیز قرار داشته باشد؟ چنین محلی در مرز ایران و عراق، در کوهستان بین سردشت (در ایران) و قلعهدیزه (در عراق) واقع شده است. این منطقه دشت نیست. بنابراین، باید جنگ اسکندر و داریوش در دو سوی گردنه گوساله یا «گوگهمله» رخ داده باشد.
در اسکندرنامهها آمده که پس از جنگ گوگهمله، اسکندر به اربیل رفته تا خزانه داریوش را تصرف کند. از آنجا که لاشههای کشتهشدگان در اطراف اربیل پراکنده و بوی گرفته بودند، اسکندر برای جلوگیری از بروز بیماری در سپاهیانش دستور داده بود که هرچه زودتر به سوی بابل حرکت کنند. با توجه به اینکه گوگهمله در ۱۱۱ کیلومتری از اربیل قرار داشته است، چگونه ممکن است بوی بد لاشههای کشتهشدگان از چنین فاصلهای به اربیل رسیده و آسایش سپاهیان اسکندر را مختل کرده باشد؟ این موضوع نیز قابل باور نیست.
جنگ گوگهمله در ماه اکتبر سال ۳۳۱ پیش از میلاد رخ داده است.
(لغتنامه سوئيسي چاپ 1971 صفه 169 ستون دوم NSB Enzyklopaedie – lexicon 2000). من رفتن سپاه اسكندر را از گوگه – مله به اربيل ،وچپو كردن دارايي داريوش سوم ولشگريانش وخسته گي در كردن سربازان و آماده شدن سپاه براي رفتن به بابل ، هم چنين پيمودن دست كم چهارصد وپنجاه كيلومتر راه از اربيل تا بابل و گذر كردن از رودخانه هاي زاب ودجله را دو ماه گرفته ام. در اسكندر نامه ها از دشواري راه ورودخانه هاي زاب ودجله،فراهم كردن خواروبار براي سپاهيان ،آماده كردن خوابگاه در فصل پاييز براي سربازان و دشواري هاي ديگر چيزي ننوشته اند.
من پيشروي جنگي سپاه اسكندر را در سرزمين دشمن با دشواري هايي كه داشته ،روزانه 15 كيلومتر گرفته ام (پيشروي جنگي نادر شاه به سوي هندوستان روزانه شش كيلومتر بوده است). اسكندر مي توانسته در روزهاي پايان دسامبر يا روزهاي آغاز ژانويه 330 پيش از ميلاد به بابل رسيده باشد. در اسكندر نامه ها نوشته اند كه :« راه ورود اسكندر به بابل با انواع گل ها و رياحين پوشيده وبا تاجهاي گل آراستته شده بود.»
مي پرسم در ژانويه كه فصل زمستان ويخبندان است ، اين همه گل و ريحان را براي آراستن راه اسكندر از كجا آورده بودند؟ اين هم باور كردني نيست.
در اسكندر نامه ها نوشته اند كه اسكندر و سپاهش سي وچهار روز در بابل مانده اند ، واز اسكندر از مال چپو كرده به سربازان پاداش مي داده است. براي آنكه ماندن در بابل براي سپاهيان اسكندر خسته كننده نباشد، آتش بازي با نفت وقير برپا كرده اند. دشوار است آنرا باور كرد زيرا ، مكانهاي قير ونفت كه امروز آن ها را مي شناسيم ،بيش از سيصد كيلومتر از بابل دوراند. پس در بابل آن اندازه قير ونفت نبوده كه باآن آتش بازي بزرگ اسكندرپسند برپا كنند. در اسكندر نامه ها ، سپاهيان اسكندر را دربابل پنجاه هزار نوشته اند، كه پس از سي و چهارروز ماندن در بابل (نزديك هله امروزي) وخستگي دركردن، به سوي شوش به راه افتاده اند.
براي رفتن از بابل به شوش ناچار بودند از روي رودخانه هاي دجله و كرخه بگذرند. گذشته از اين چون راه از زمين هاي مردابي و لجني مي گذرد، با " خستگي در كردن سپاهيان و... نياز به بيش از چند روز دارد؟ با آنكه شوش در آن زمان ثروتمندتر و آبادتر از بابل بوده ، من ماندن سپاه اسكندر را در شوش ، مانند بابل يك ماه گرفته ام . پس به اين حساب سپاه اسكندر مي توانسته پس از ماندن يكماه در شوش ، در ماه آوريل به سوي پارس رهسپار شده باشد . نه در فصل سرما كه در اسكندر نامه ها نوشته اند . مگر آنكه اسكندر و سپاهش به بابل نرفته باشند و از اربيل ، از راه شاهي رهسپار شوش شده باشند كه درست هم همين است .
سپاه اسكندر در راه شوش به تخت جمشيد ، راه طبيعي خوزستان به فارس ، خواه از شوش به تخت جمشيد و خواه از اهواز به شيراز ، در دنبال دو رود خانه مي رود . يكي رودخانه مارون و در پائين ، كه در جنوب رامهرمز به سوي جنوب پيچ مي خورد ، گرگر يا جراحي ناميده مي شود و تا شادگان پيش مي رود و در آنجا پخش مي شود و به خور دورق و خور موسي مي ريزد . ديگري رودخانه زهره است كه آن هم از خاور به سوي باختر روان است . در سرچشمه نزديك دالين واردكان ، رود شول ، در ميانه ، رود فهليان و زهره در پايين ، در جنوب آغجري كه به سوي جنوب پيچ مي خورد ، رود هنديان نام دارد كه درجنوب بندر هنديجان به خليج فارس مي ريزد . رودخانه ديگري كه سپاه اسكندر از آن گذر كرده ، كارون است . اين رود در شادروان شوشتر دو شاخه مي شود ، يكي دو دانگه گرگر و ديگري چهار دانگه يا شطيط كه نزديكي بند قير با رود دز در هم مي ريزند و هم بستر مي شوند كه از آنجا به نام كارون به سوي جنوب روان مي گردد . با چين خوردن پوسته زمين در جنوب باختري ايران زمين ، دو رشته بر آمدگي پيدا شده ، در يكي ازدو فرورفتگي آب پر شده كه خليج فارس نام دارد و دنباله آن به دشت خوزستان و ميان رودان ( بين النهرين ) كشيده شده است .
دو بر آمدگي ، يكي رشته كوه بختياري در لرستان است كه تا فارس دنباله دارد و در فارس رشته كوه دنا ناميده مي شود . برآمدگي ديگر از جنوب قم به باختركاشان ، به باختر نطنز(كوه كركس ) ، به باختر يزد (شير كوه ) كشيده شده و تا رشته كوه لاله زار در كرمان دنباله دارد .
امپراتوري انگليس ، مردي مجارستاني به نام Aural Stein را ياري كرد تا دانشمند باستان شناس شود ، به او لقب Sir داد و اورا سر پيري روانه ايران كرد تا " راه يورش اسكندر به ايران " را پيدا كند . دستيار و همسفرش "دكتر كريمي بهمن ميرزا " درباره سفر او كتابي به نام راه هاي باستاني و پايتخت هاي قديمي غرب تاليف كرد و در شهريور 1329 به چاپ رسانيد . من تكه هايي از آن را در اينجا بازنويسي مي كنم . سراورل اشتين و دكتر كريمي ، بامداد روز چهارشنبه پنجم آذر ماه 1314 از اردكان فارس به سوي خوزستان به راه افتادند . در كتاب نامبرده صفحه 10 چنين نوشته است :
" ابتدا از گردنه بي جي شكي كه بسيار سخت و مشكل بود عبور كرده و آسياب خرابه را در جاده ، معروف به آسياب قهرمان ديديم .از سه رودخانه در ضمن راه كه به ترتيب عبارتند از : روزك – رو خركيش – روشير ، گذشته باز به تنگ سخت تري داخل شديم و از آنجا به چهاردره گوراسپيد رفتيم . اين گردنه بسيار سخت و مشكل بود از گردنه كمي پائينتر آبادي كوچك بر بيد بود . از اين آبادي جنگل مصفاي بلوط به سرازيري شروع مي شد . راه بسيار سخت ولي مصفا و قشنگ و زيبا ، سنگلاخ و سرازيري بسيار داشت . باز از تنگ سخت تري به اسم تنگ چوي عبور كرديم . سراسر درخت بلوط و جنگل و پيچ وخم و پرتگاه و هيچكس را زهره نگاه كردن زير پاي خود نبود . در كنار دره ، ده ملا سوسن نمايان و پس از ده ملا سوسن تنگ خاص پيدا شد .
ساعت 11 صبح به تنگ گرو رسيديم كه سه هزار فوت نزديك 1 كيلومتر پايين آمده بوديم و دو ساعت به پل مورد آمديم . از اردكان تا پل مورد نزديك به چهل كيلومتر راه است كه دشواريهاي گذر كردن از آن را خوانديد . جاهاي ديگر كهگيلويه از اينجا هم سخت تر است . در صفحه 39 اين كتاب نوشته شده است كه : از بر حصار با اجاره كردن چند الاغ ديگر ، چون دو قاطر روز قبل پرت شده بود ، به راه افتاديم راه از روز قبل بدتر بود . خود لرها كه عموما" از كوه بالا و پايين مي روند و تنها كار آنها كوه گرديست ، اظهار مي داشتند راه بسيار بد است . حالا بايد فكر كرد كه به چه طريق است . تا سرگردنه به هزار زحمت آمديم ، سرگردنه اسبابها را از قاطر پايين آورده بردوش به پايين گردنه ، كنار رودخانه مارون برديم . قاطرها را يكي يكي با هزاران زحمت و دلهره برداشته و خود را به راه انداختيم كه ساعت يك با مشكلات فراوان به مارون رسيديم . اين بار ديگر شب در حدود ده كيلومتري جنوب تنگه شب را به سركشيديم تا از خطر پيشرفتها اجتناب نماييم.
در بخش دوم اين كتاب در فصل ششم آن مي نويسد : از دره و رود مارون به دشت و منطقه خوب و خوش آب و هوا رسيديم . در فصل هفتم آن مي نويسد كه ما در سمت ديگر رود خانه مارون كه به چم تباه رسيديم . در كتاب دكتر گريشمن با اينكه آلمانها با ماشينهاي ويژه و نيروهاي پرقدرت خود نتوانستند از نهر عظيم دره شوش عبور نمايند . من با اطمينان نتيجه مي گيرم كه چون جنگهاي ايران و اسكندر در بامداد بهار رخ داد و در ان دوره اي كه در ساليان 330 پيش از ميلاد زمان اسكندر رخ داد ، بارداري بارش باران و وزش طوفان در آفتاب تابستان با سختيهاي خاص خود مشهود است و سفرشان عظيمتر از هر كتابي براي انشان تصادف آميز بوده است.
از سپاه اسكندر فقط 115 كشته
در جنگ ايسوس ( نزديك اسكندرون امروزي ) :
از سپاه داريوش سوم 110000 كشته
از سپاه اسكندر فقط 182 تا 450 كشته
در جنگ گو گه مله ( نزديك اربيل ) :
از سپاه داريوش سوم 4000 تا 300000 كشته
از سپاه اسكندر فقط 300 تا 1100 كشته
شمار كشته شدگان سه جنگ گرانيك و ايسوس و گو گه مله برابر بوده است با :
از سپاه داريوش سوم 162000 تا 455000 تن
از سپاه اسكندر فقط 597 تا 1665 تن
در پيكره هاي بالا ، شمار كشته شدگان سپاه داريوش سوم ، بيش از دويست و هفتاد برابر كشته شدگان سپاه اسكندر است .
همچنين بيشترين شمار كشته شدگان سپاه اسكندر در سه جنگ گرانيك و ايسوس و گو گه مله (1665تن ) ، به هفت برابر كشته شدگان لشگريان تيمورلنگ در يك روز جنگ با بويرها (241تن ) نمي رسد .
حسن پيرنيا (مشير الدوله ) در تاريخ ايران باستان نوشته هاي همه اسكندر نامه هاي اصلي را گردآوري كرده است . من تكه هايي از آنها را رونويسي مي كنم :
« چون راه شوش به پارس از معبرتنگي مي گذرد ، كه عبور از آن بسيار مشكل است و به علاوه راه را دره ها، پرتگاهها و رودهاي بزرگ و كوچك قطع مي كند ، طي كردن اين راه خصوصا" در موقع زمستان بسياردشوار است ، تاچه رسد به اينكه قشوني رادراين موقع از اين راه حركت دهند » ازنوشته بالا بر مي آيد كه اسكندر و سپاهيانش در زمستان از اين راه گذر كرده اند . « علاوه بر اشكالات راه ، باد برف زيادي از كوهستانهاي همجوار در اينجا جمع كرده بود و مقدونيها در برف فرو مي رفتند ، چنانچه كسي در چاه افتد .»
برف تازه باريده ، يك متر مكعبش نزديك به 80 كيلو گرم وزن دارد . باد اين برف پوك و دان را از بلندي روفته به گودي مي ريزد . وزن متر مكعب برف روفته يا آفتاب خورده ، به 200 كيلو گرم مي رسد . در برف باد روفته يا آفتاب خورده پا فرو نمي روديا خيلي كم فرو مي رود . اين مي رساند كه ، سپاهيان اسكندر بايد در برف تازه باريده و پوك فرو رفته باشند . از اين بر مي آيد كه سپاه اسكندر در زمستان در راه شوش به تخت جمشيد بوده است . اسكندر نامه نويسان و اسكندر شناسان ، براي دشوار جلوه دادن سفر جنگي سپاه اسكندر ، از شوش به تخت جمشيد ، در زمستان و برف زياد ، آنها را از جنگلهاي سبز و درختان پر شاخ و برگ كه سر درهم فرو برده بودند هم گذر داده اند . در صفحه 1415 تاريخ ايران باستان از نوشته اسكندر نامه ها نوشته شده است كه ، يكي از اسيران كه به زبان پارسي و يوناني حرف ميزده به اسكندر گفته است كه :
« اين خيال كه قشون را از كوهستان به پارس ببريد بيهوده است ، زيرا از اين سو جز كوره راهي كه از جنگلها ميگذرد راهي نخواهيد يافت ، و حال آنكه اين كوره راه براي عبور يك نفر هم بي اشكال نيست و راه ديگر ، به واسطه درختان برومند ، كه سر به يكديگر داده و شاخ و برگهاي آن بهم پيچيده اند ، به كلي مسدود است .»
باز هم در كتاب تاريخ ايران باستان نوشته شده است كه : « علاوه بر اين اشكال ، شاخ و برگهاي درختان چنان درهم دويده بود كه عبور محال به نظر مي آمد . در اين موقع ياس شديد بر مقدونيها مستولي گشت ، چنانكه نزديك بود گريه كنند . تاريكي بي حد اطراف آنها را فرا گرفته بود و درختان چنان سدي از بالا ساخته بود، كه روشنايي ستارگان هم به اين محل نمي رسيد . درهمين احوال بادهاي شديد سردرختان را به هم ميزد و صداهاي موحش در اطراف مقدونيها طنين مي انداخت . »
چه خوب بود اگر تاريخدانان و اسكندر شناسان روشن مي ساختند كه ، آيا سپاه اسكندر راه شوش به تخت جمشيد را در فصل زمستان پر برف پيموده است كه : « مقدونيها در برف فرو مي رفتند ، چنانكه كسي در چاه افتد .» يا در فصل تابستان كه « شاخ و برگ درختان سدي در بالا ساخته بودند كه روشنايي ستارگان هم به زمين نمي رسيد . »
براي آنكه همه نوشته هاي اسكندر نامه ها بررسي شده باشد ، اين را هم مي نويسم كه : دركتاب تاريخ ايران باستان ، نوشته شده است« سردار ايراني كامياب شد جنگ كنان از ميان سپاه مقدوني گذر كند تا به كمك پايتخت بشتابد و آنرا قبل از رسيدن مقدونيها اشغال كند .ولي قشون اسكندر كه ازراه جلگه به طرف پارس رفته بود ، از اجراي قصد سردار ايران مانع گرديد . »
امروز نقشه دقيق ايران كه از روي عكسهاي هوايي كشيده شده در دست است ، چنين جلگه اي كه يك ستون از سپاه اسكندر از آن گذر كرده و به تخت جمشيد رسيده باشد ، در آن ديده نمي شود . چه به جا بود كه اسكندر شناسان ، اين جلگه را نشان مي دادند .از نوشته هاي اسكندر نامه ها بر مي آيد كه سپاه اسكندر از شوش به سوي دزفول و شوشتر نرفته ، بلكه دنبال آب دز به سوي جنوب رفته و در نزديكي ويس امروزي از روي كارون گذر كرده است . در اسكندر نامه ها نوشته اند كه ، اسكندر پس از گذر كردن از رود درون ( پس تيگره ) ، سپاهش را دو ستون كرده ، يكي را از راه جلگه به فارس فرستاده و خود با ستون ديگر كه داراي جنگ افزار سبك بوده ، راه كوهستان را كه به پارس مي رفته در پيش گرفته است . چنين جلگه اي ميان شوش و تخت جمشيد نيست و جز راهي كه از دره رود زهره و از آنجا به اردكان و تخت جمشيد مي رفته ، راه كاروانرو ديگري براي لشگر كشي نبوده است .
در كتاب تاريخ ايران باستان ( از روي اسكندر نامه ها ) نوشته شده است كه ...... « اسكندر غارت كنان پيش رفت تا روز سوم وارد پارس گرديد و روز پنجم به دربند پارس رسيد . تا اينجا 1000 استاد ( نزديك به 31 فرسنگ يا 185 كيلومتر ) راه پيموده بود . » اينكه آيا يك سپاه مي توانسته جنگ كنان روزي 37 كيلومتر پيشروي كند ( نادر شاه در يورش به هندوستان روزانه 6 كيلومتر راه پيمود ) ، همچنين سپاه اسكندر چه چيز را غارت مي كرده بررسي نمي كنم . روستايي هاي ايران در آن زمان چيزي نداشتند كه كسي آن را چپو كند . در سر راه اسكندر هم شهر بزرگي نبوده است كه به چپو كردنش بيارزد . گذشته از اينها ، با راهپيمايي روزي 37 كيلو متر ديگر فرصتي براي چپو كردن نمي مانده است .
در بند پارس : اين دربند كه اسكندر نامه ها اين همه با آب و تاب از آن نوشته اند كجاست ؟ سر ارول اشتين هم در زمستان سال 1314 در جستجوي بند پارس و راه لشگر كشي اسكندر ، از اردكان تا شوش را با چارپا پيمود و از تنگه هاي زيادي گذر كرد ، اما آنها را پيدا نكرد . يكي از خانهاي بختياري كه خوب با اين محل آشنا بوده ، به نويسنده تاريخ ايران باستان گفته : اسم اين معبر سخت حالا تنگ تكاب است . اين درست نيست ، زيرا تنگ تكاب نخستين تنگ از سه تنگ كهگيلويه است ، در راه بهبهان به لردگان به اصفهان ، و نه درراه خوزستان به فارس . در اين راه از زمان صفويان آمدو شد مي شده است . ناصرخسرو در بازگشت از سفر مكه ، از بندر مهروبان ( خرابه هاي آن به نام شاه عبداله ، نزديك به ده كيلومتري باختر ديلم به جا مانده است ) به ارگان ( ارغوان امروزي ، نزديك بهبهان) به سه تنگ كهگيلويه به لردگان به لنجان به اصفهان و از آنجا از راه كوير به زادگاه خود ر فته است . در اسكندر نامه ها نوشته اند كه ، سپاه اسكندر پس از گذر كردن از رود كارون با پيمودن185كيلومتر راه ، به دربند پارس رسيده است . اگر كسي از كنار رود كارون 185 كيلومتر به سوي خاور در دره مارون راه پيمايي كند ، از بهبهان هم مي گذرد . راه امروزيي ويس به رامهرمز و از رامهرمز به بهبهان نزديك به 165 كيلومتر است . در اين راه تنگه دشواري نيست كه آنرا "دربند پارس " بپنداريم .
اسكندر نامه نويسان ، در بند پارس را در فكر خود ساخته اند ، تا انتقام شكست تنگه ترموپيل را گرفته باشند .
آنچه از وقايع نگاري اسكندر نامه نويسان را در اينجا مي شودباور كرد ، جنگ سپاهيان اسكندر در كهگيلويه است . چونكه همانند جنگيست كه لشگريان تيمور با بويرها در همين كوهستان كرده اند .
تاريخ ايران باستان نوشته شده است كه : « وقتي مقدونيها پيش آمده به جايي رسيدند كه موافق مقصود سردارشان بود ، پارسي ها سنگهاي بزرگ از بالاي كوه به زيرغلطانيدند ، اين سنگها با قوتي هرچه تمام تر پائين آمده در ميان مقدونيها مي افتاد ، يا در راه به برآمدگي يا سنگي برخورده خرد مي شد ، ياقوتي حيرت آورد در ميان مقدونيها مي پراكند وگروه هائي را پس از ديگري مي خوابانيد.
علاوه بر آن ، مدافعين معبر از هر طرف باران تير و سنگ فلاخن بر مقدونيها مي باراندند.
خشم مقدونيها رااين حال حدي نبود ، چه مي ديدند كه در دام افتاده اند و تلفات مي دهند ، بي آنكه بتوانند از دشمنان خود انتقام بكشند . بنا براين مي كوشيدند ، كه زودتر خودشان را به پارس رسانيده جنگ تن به تن كنند . با اين مقصود به سنگها چسبيده و يكديگر را كمك كرده و تلاش مي كردند كه بالا روند ، ولي هر دفعه سنگ بر اثر فشار از جا كنده مي شد و برگشته ، روي كساني كه بدان چسبيده بودند مي افتاد و آنهارا خرد مي كرد . در اين حال موقع مقدونيها چنان بود كه نه مي توانستند توقف كنند و نه پيش بروند . سنگري هم نمي توانستند از سپرهاي خود بسازند . زيرا چنين سنگري در مقابل سنگهاي عظيم ، كه از بالا به آن قوت حيرت آور به زير مي آمد ، ممكن نبود دوام بياورد . اسكندر از مشاهده اين احوال غرق اندوه و خجلت گرديد ..... . بالاخره اسكندر چون ديد كه چاره اي جز عقب نشيني ندارد ، حكم آن را داد و سپاهيان مقدوني دم سپرهايشان را تنگ به هم چسبانيده و روي سر گرفته، عقب نشستند .
پس از عقب نشيني ، اسكندر مهم ترين غيب گوي خود را خواسته و پرسيده عاقبت كار چه خواهدشد ؟
من مي پرسم آيا در شان يك سردار بزرگ تاريخ است كه ، دست به دامن غيب گويان بزند ؟ يا آنكه اسكندر به آن بزرگي هم كه نوشته اند نبوده است .
تيمور لنگ هم هفده سده بعد از اسكندر ، پس از رسيدن به نخستين تنگه در سرزمين بويرها ، دريافت كه گذر كردن از آنجاكار آساني نيست ، زيرا بويرهادر بالاي تنگه دركمين دشمن نشسته اند . براي آزمايش واكنش بويرها ، تيمور لنگ فرمان داد كه قره خان فرمانده ستون ، با بيست تن از سواران برگزيده از تنگه گذر كنند . سواران به رديف چهار به تنگه رفتند ، همين كه رديف پنجم به درون تنگه رسيد ، سنگهاي بزرگ از دامنه كوه فرو غلطيدند و چهار سوار رديف پنجم آنها له شدند كتاب «منم تيمور جهانگشا».
براي گشودن تنگه ، به فرمان تيمور لنگ سربازانش با ريسمان ، بالاي تنگه رفتند تا بويرها را از آنجا برانند . همين كه سربازان به بالاي تنگه رسيدند و با بويرها كه در كمين نشسته بودند گلاويز شدند ، فرياد جنگاوران به گوش تيمور لنگ رسيد . گاهي هم فريادوحشتناك آنهايي كه ازكوه پرت مي شدند به گوش تيمور مي رسيد . اينها پس از فرو افتادن ، استخوانهايشان خرد مي شد ، در جنگ آن روز 241 تن از سربازان تيمور كشته شدند . خوانديد كه جنگ تيمور چه اندازه همانندي با جنگ اسكندر دارد .
حقيقت آن است كه ، اسكندر پس از عقب نشيني ، به سوي يونان برگشته و راه ديار خويش در پيش گرفته است . اسكندر سپاه خود را در اينجا دو ستون كرده ، يكي را خود برداشته و از راهي كه آمده بود برگشته و ستون دوم را دنبال رود زهره كه در جنوب آغجري ، رود هنديان ناميده مي شده و مي شود به كناره خليج فارس كه تا سده سوم هجري هند نام داشته فرستاده است تا از آنجا به سوي باختر برود .
آنچه از جنگلها و پيروزيهاوكشورگيري هاي اسكندر پس از اين عقب نشيني نوشته اند ، خيال بافي يك اسكندر نامه نويس است كه ، اسكندر نامه نويسان ديگر ازنوشته او رو نويسي كرده اند .
1. سفر اسکندر به ایران و دشواریهای جغرافیایی و طبیعی: توصیفهایی از شرایط سخت مسیر شوش به تخت جمشید در زمستان، برف و سردی هوا، و چالشهای عبور از جنگلها و درهها
2. شبهههایی در مورد برخی از روایات تاریخی: از جمله اینکه آیا اسکندر واقعاً به این سختیها دچار شده است یا برخی از این داستانها اغراقآمیز بودهاند تا تصویر قهرمانانهای از او ساخته شود
اسکندرشناسان آمریکایی محاسبه کردهاند که تاکنون ۱۲۲۳ اسکندرنامه نوشته شده است. این اسکندرنامهها شباهتهای زیادی با یکدیگر دارند، گرچه هر نویسنده آنها را با سلیقه شخصی خود نگاشته است.
تازهترین اسکندرنامه توسط Fritz Schachermeyer، تاریخدان اتریشی و متخصص تاریخ اروپا باستان، در ۷۲۴ صفحه نوشته شده است.
Ernst Berger، باستانشناس سوئیسی، در اثر خود اشاره کرده است که گردن اسکندر نسبت به صورتش کج بوده، بینیاش نسبت به گونه چپ شیب بیشتری داشته و برآمدگی چپ پیشانیاش از محل خود جابهجا شده بود. از این بررسی اینطور برمیآید که عکسهای زیبایی که در اسکندرنامهها از اسکندر منتشر شده است، ممکن است از او با گردن کج نباشد.
من مسیر لشکرکشی اسکندر به ایران امروزی را شناختهام و هر مکانی که در اسکندرنامهها نوشته شده است سپاه اسکندر از آن گذر کرده، به دقت بررسی کردهام.
در اینجا قصد ندارم به تمام نادرستیهای موجود در اسکندرنامهها بپردازم، مانند این ادعا که: «داریوش سوم خانواده و مادر پیر خود را به مدت بیش از دو هزار و پانصد کیلومتر از شوش تا ایسوس (Issos، نزدیک اسکندرون امروز) همراهی کرده، تا آنها را در چنگ سربازان اسکندر به اسیری دهد و خود بر پشت اسبان تندرو سوار شود و از میدان جنگ فرار کند.» تا امروز هیچکس به یاد ندارد که فرمانده یا پادشاهی بزرگ، خانواده و بهویژه مادر پیرش را به میدان جنگ برده باشد. پس چگونه ممکن است این رفتار متعلق به داریوش سوم باشد؟
من حمله اسکندر به ایران را از جایی بررسی کردهام که او از فنیقیه رهسپار ایران شده است، به شرح زیر:
در اسکندرنامهها آمده است که اسکندر با سپاه خود از فنیقه (Tyros) به سوی کوههای گردوئن (Gordouene، شمال اربیل) حرکت کرده است. در آن زمان، راهی آباد از هلیوپولیس (Heliopolis، بعلبک امروزی) و پالمیرا (Palmira) و دورا-ارپوس (Dura-Europes) میگذشته تا به کنار رودخانه فرات برسد. به فرمان اسکندر، پلی بر روی رود فرات ساخته شد که سپاه اسکندر از آن عبور کرد.
پس از عبور از فرات، اسکندر به سپاهیانش فرصتی برای استراحت داد و سپس به سوی جنگ با داریوش سوم حرکت کرد. در اسکندرنامهها آمده است که سپاه اسکندر پس از چهار روز راهپیمایی از کنار فرات به دجله رسید و سپس به شمال نینوا (نزدیک موصل امروزی) رسید. فاصله بین شمال موصل تا فرات کمتر از ۳۰۰ کیلومتر است؛ چگونه ممکن است سپاه اسکندر در سرزمین دشمن روزانه بیش از ۷۵ کیلومتر پیشروی کرده باشد؟ این موضوع بسیار بعید به نظر میرسد.
در اسکندرنامهها ذکر شده که سپاه اسکندر با دشواری از رودخانه دجله عبور کرده و سپس به سوی میدان جنگ حرکت کرده است. پلوتارک مکان میدان جنگ را در گائوگامیلا (Gaugamela) مشخص کرده است. این نام به خط فارسی «گوگمل» نوشته شده، در حالی که باید «گوگهمله» نوشته میشد. «گوگهمله» (گٌگً مَِل) کجا بوده و معنای آن چیست؟ نویسندگان اسکندرنامهها این نام را واژهای فارسی دانسته و آن را «خانه شتر» (گو = خانه؟ + گمل = جمل = شتر) تفسیر کردهاند و برای آن افسانهای نیز ساختهاند. این تفسیر اشتباه است، زیرا «جمل» واژهای فارسی نیست و همچنین «گوگهمله» به جز «گوگمل» است.
«گوگهمله» یک واژه کردی است که از دو بخش تشکیل شده است: «گوگه» (گٌگً) به معنای گوساله به زبان فارسی و کردی و «مله» (مٌَل) به معنای گردنه در کردی. بنابراین، «گوگهمله» به معنای «گردنه گوساله» است، مشابه با نام «گوکش» که به معنای «کوه گاو» است. اینگونه نامهای جغرافیایی در آذربایجان، کردستان و لرستان فراوان است، مانند: گوگان در شهرستان تبریز، گوک ارخج در شهرستان میانه، گوگآلا در شهرستان مراغه، گوگتپه در شهرستانهای مراغه و میاندوآب و مهاباد و سنندج و بیجار و گرمی.
«ملهمس» (مله = گردنه + مس = بزرگ) در میان صحنه و سنقر، مله در دیوان دره و سنندج، مله بید در شهرستان کرمانشاه، ملهسرخ در شهرستانهای شاهآباد غرب و کرمانشاه، ملهکبود در شهرستان شاهآباد غرب، کوهریمله و کوهاشترمل در لرستان، گردنه ملهپلنگان در میان کرمانشاه و جوانرود.
در اسکندرنامهها، مکان «گوگهمله» در ۶۰۰ استادیه (۱۱۱ کیلومتر) شرق اربیل و ۳۰ کیلومتری شرق موصل ذکر شده است. بنابراین، مکان این جنگ باید در حدود ۱۹۰ کیلومتری شرق موصل قرار داشته باشد. چگونه ممکن است این مکان در ۳۰ کیلومتری جنوبغربی موصل نیز قرار داشته باشد؟ چنین محلی در مرز ایران و عراق، در کوهستان بین سردشت (در ایران) و قلعهدیزه (در عراق) واقع شده است. این منطقه دشت نیست. بنابراین، باید جنگ اسکندر و داریوش در دو سوی گردنه گوساله یا «گوگهمله» رخ داده باشد.
در اسکندرنامهها آمده که پس از جنگ گوگهمله، اسکندر به اربیل رفته تا خزانه داریوش را تصرف کند. از آنجا که لاشههای کشتهشدگان در اطراف اربیل پراکنده و بوی گرفته بودند، اسکندر برای جلوگیری از بروز بیماری در سپاهیانش دستور داده بود که هرچه زودتر به سوی بابل حرکت کنند. با توجه به اینکه گوگهمله در ۱۱۱ کیلومتری از اربیل قرار داشته است، چگونه ممکن است بوی بد لاشههای کشتهشدگان از چنین فاصلهای به اربیل رسیده و آسایش سپاهیان اسکندر را مختل کرده باشد؟ این موضوع نیز قابل باور نیست.
جنگ گوگهمله در ماه اکتبر سال ۳۳۱ پیش از میلاد رخ داده است.
(لغتنامه سوئيسي چاپ 1971 صفه 169 ستون دوم NSB Enzyklopaedie – lexicon 2000). من رفتن سپاه اسكندر را از گوگه – مله به اربيل ،وچپو كردن دارايي داريوش سوم ولشگريانش وخسته گي در كردن سربازان و آماده شدن سپاه براي رفتن به بابل ، هم چنين پيمودن دست كم چهارصد وپنجاه كيلومتر راه از اربيل تا بابل و گذر كردن از رودخانه هاي زاب ودجله را دو ماه گرفته ام. در اسكندر نامه ها از دشواري راه ورودخانه هاي زاب ودجله،فراهم كردن خواروبار براي سپاهيان ،آماده كردن خوابگاه در فصل پاييز براي سربازان و دشواري هاي ديگر چيزي ننوشته اند.
من پيشروي جنگي سپاه اسكندر را در سرزمين دشمن با دشواري هايي كه داشته ،روزانه 15 كيلومتر گرفته ام (پيشروي جنگي نادر شاه به سوي هندوستان روزانه شش كيلومتر بوده است). اسكندر مي توانسته در روزهاي پايان دسامبر يا روزهاي آغاز ژانويه 330 پيش از ميلاد به بابل رسيده باشد. در اسكندر نامه ها نوشته اند كه :« راه ورود اسكندر به بابل با انواع گل ها و رياحين پوشيده وبا تاجهاي گل آراستته شده بود.»
مي پرسم در ژانويه كه فصل زمستان ويخبندان است ، اين همه گل و ريحان را براي آراستن راه اسكندر از كجا آورده بودند؟ اين هم باور كردني نيست.
در اسكندر نامه ها نوشته اند كه اسكندر و سپاهش سي وچهار روز در بابل مانده اند ، واز اسكندر از مال چپو كرده به سربازان پاداش مي داده است. براي آنكه ماندن در بابل براي سپاهيان اسكندر خسته كننده نباشد، آتش بازي با نفت وقير برپا كرده اند. دشوار است آنرا باور كرد زيرا ، مكانهاي قير ونفت كه امروز آن ها را مي شناسيم ،بيش از سيصد كيلومتر از بابل دوراند. پس در بابل آن اندازه قير ونفت نبوده كه باآن آتش بازي بزرگ اسكندرپسند برپا كنند. در اسكندر نامه ها ، سپاهيان اسكندر را دربابل پنجاه هزار نوشته اند، كه پس از سي و چهارروز ماندن در بابل (نزديك هله امروزي) وخستگي دركردن، به سوي شوش به راه افتاده اند.
براي رفتن از بابل به شوش ناچار بودند از روي رودخانه هاي دجله و كرخه بگذرند. گذشته از اين چون راه از زمين هاي مردابي و لجني مي گذرد، با " خستگي در كردن سپاهيان و... نياز به بيش از چند روز دارد؟ با آنكه شوش در آن زمان ثروتمندتر و آبادتر از بابل بوده ، من ماندن سپاه اسكندر را در شوش ، مانند بابل يك ماه گرفته ام . پس به اين حساب سپاه اسكندر مي توانسته پس از ماندن يكماه در شوش ، در ماه آوريل به سوي پارس رهسپار شده باشد . نه در فصل سرما كه در اسكندر نامه ها نوشته اند . مگر آنكه اسكندر و سپاهش به بابل نرفته باشند و از اربيل ، از راه شاهي رهسپار شوش شده باشند كه درست هم همين است .
سپاه اسكندر در راه شوش به تخت جمشيد ، راه طبيعي خوزستان به فارس ، خواه از شوش به تخت جمشيد و خواه از اهواز به شيراز ، در دنبال دو رود خانه مي رود . يكي رودخانه مارون و در پائين ، كه در جنوب رامهرمز به سوي جنوب پيچ مي خورد ، گرگر يا جراحي ناميده مي شود و تا شادگان پيش مي رود و در آنجا پخش مي شود و به خور دورق و خور موسي مي ريزد . ديگري رودخانه زهره است كه آن هم از خاور به سوي باختر روان است . در سرچشمه نزديك دالين واردكان ، رود شول ، در ميانه ، رود فهليان و زهره در پايين ، در جنوب آغجري كه به سوي جنوب پيچ مي خورد ، رود هنديان نام دارد كه درجنوب بندر هنديجان به خليج فارس مي ريزد . رودخانه ديگري كه سپاه اسكندر از آن گذر كرده ، كارون است . اين رود در شادروان شوشتر دو شاخه مي شود ، يكي دو دانگه گرگر و ديگري چهار دانگه يا شطيط كه نزديكي بند قير با رود دز در هم مي ريزند و هم بستر مي شوند كه از آنجا به نام كارون به سوي جنوب روان مي گردد . با چين خوردن پوسته زمين در جنوب باختري ايران زمين ، دو رشته بر آمدگي پيدا شده ، در يكي ازدو فرورفتگي آب پر شده كه خليج فارس نام دارد و دنباله آن به دشت خوزستان و ميان رودان ( بين النهرين ) كشيده شده است .
دو بر آمدگي ، يكي رشته كوه بختياري در لرستان است كه تا فارس دنباله دارد و در فارس رشته كوه دنا ناميده مي شود . برآمدگي ديگر از جنوب قم به باختركاشان ، به باختر نطنز(كوه كركس ) ، به باختر يزد (شير كوه ) كشيده شده و تا رشته كوه لاله زار در كرمان دنباله دارد .
امپراتوري انگليس ، مردي مجارستاني به نام Aural Stein را ياري كرد تا دانشمند باستان شناس شود ، به او لقب Sir داد و اورا سر پيري روانه ايران كرد تا " راه يورش اسكندر به ايران " را پيدا كند . دستيار و همسفرش "دكتر كريمي بهمن ميرزا " درباره سفر او كتابي به نام راه هاي باستاني و پايتخت هاي قديمي غرب تاليف كرد و در شهريور 1329 به چاپ رسانيد . من تكه هايي از آن را در اينجا بازنويسي مي كنم . سراورل اشتين و دكتر كريمي ، بامداد روز چهارشنبه پنجم آذر ماه 1314 از اردكان فارس به سوي خوزستان به راه افتادند . در كتاب نامبرده صفحه 10 چنين نوشته است :
" ابتدا از گردنه بي جي شكي كه بسيار سخت و مشكل بود عبور كرده و آسياب خرابه را در جاده ، معروف به آسياب قهرمان ديديم .از سه رودخانه در ضمن راه كه به ترتيب عبارتند از : روزك – رو خركيش – روشير ، گذشته باز به تنگ سخت تري داخل شديم و از آنجا به چهاردره گوراسپيد رفتيم . اين گردنه بسيار سخت و مشكل بود از گردنه كمي پائينتر آبادي كوچك بر بيد بود . از اين آبادي جنگل مصفاي بلوط به سرازيري شروع مي شد . راه بسيار سخت ولي مصفا و قشنگ و زيبا ، سنگلاخ و سرازيري بسيار داشت . باز از تنگ سخت تري به اسم تنگ چوي عبور كرديم . سراسر درخت بلوط و جنگل و پيچ وخم و پرتگاه و هيچكس را زهره نگاه كردن زير پاي خود نبود . در كنار دره ، ده ملا سوسن نمايان و پس از ده ملا سوسن تنگ خاص پيدا شد .
ساعت 11 صبح به تنگ گرو رسيديم كه سه هزار فوت نزديك 1 كيلومتر پايين آمده بوديم و دو ساعت به پل مورد آمديم . از اردكان تا پل مورد نزديك به چهل كيلومتر راه است كه دشواريهاي گذر كردن از آن را خوانديد . جاهاي ديگر كهگيلويه از اينجا هم سخت تر است . در صفحه 39 اين كتاب نوشته شده است كه : از بر حصار با اجاره كردن چند الاغ ديگر ، چون دو قاطر روز قبل پرت شده بود ، به راه افتاديم راه از روز قبل بدتر بود . خود لرها كه عموما" از كوه بالا و پايين مي روند و تنها كار آنها كوه گرديست ، اظهار مي داشتند راه بسيار بد است . حالا بايد فكر كرد كه به چه طريق است . تا سرگردنه به هزار زحمت آمديم ، سرگردنه اسبابها را از قاطر پايين آورده بردوش به پايين گردنه ، كنار رودخانه مارون برديم . قاطرها را يكي يكي با هزاران زحمت و دلهره برداشته و خود را به راه انداختيم كه ساعت يك با مشكلات فراوان به مارون رسيديم . اين بار ديگر شب در حدود ده كيلومتري جنوب تنگه شب را به سركشيديم تا از خطر پيشرفتها اجتناب نماييم.
در بخش دوم اين كتاب در فصل ششم آن مي نويسد : از دره و رود مارون به دشت و منطقه خوب و خوش آب و هوا رسيديم . در فصل هفتم آن مي نويسد كه ما در سمت ديگر رود خانه مارون كه به چم تباه رسيديم . در كتاب دكتر گريشمن با اينكه آلمانها با ماشينهاي ويژه و نيروهاي پرقدرت خود نتوانستند از نهر عظيم دره شوش عبور نمايند . من با اطمينان نتيجه مي گيرم كه چون جنگهاي ايران و اسكندر در بامداد بهار رخ داد و در ان دوره اي كه در ساليان 330 پيش از ميلاد زمان اسكندر رخ داد ، بارداري بارش باران و وزش طوفان در آفتاب تابستان با سختيهاي خاص خود مشهود است و سفرشان عظيمتر از هر كتابي براي انشان تصادف آميز بوده است.
از سپاه اسكندر فقط 115 كشته
در جنگ ايسوس ( نزديك اسكندرون امروزي ) :
از سپاه داريوش سوم 110000 كشته
از سپاه اسكندر فقط 182 تا 450 كشته
در جنگ گو گه مله ( نزديك اربيل ) :
از سپاه داريوش سوم 4000 تا 300000 كشته
از سپاه اسكندر فقط 300 تا 1100 كشته
شمار كشته شدگان سه جنگ گرانيك و ايسوس و گو گه مله برابر بوده است با :
از سپاه داريوش سوم 162000 تا 455000 تن
از سپاه اسكندر فقط 597 تا 1665 تن
در پيكره هاي بالا ، شمار كشته شدگان سپاه داريوش سوم ، بيش از دويست و هفتاد برابر كشته شدگان سپاه اسكندر است .
همچنين بيشترين شمار كشته شدگان سپاه اسكندر در سه جنگ گرانيك و ايسوس و گو گه مله (1665تن ) ، به هفت برابر كشته شدگان لشگريان تيمورلنگ در يك روز جنگ با بويرها (241تن ) نمي رسد .
حسن پيرنيا (مشير الدوله ) در تاريخ ايران باستان نوشته هاي همه اسكندر نامه هاي اصلي را گردآوري كرده است . من تكه هايي از آنها را رونويسي مي كنم :
« چون راه شوش به پارس از معبرتنگي مي گذرد ، كه عبور از آن بسيار مشكل است و به علاوه راه را دره ها، پرتگاهها و رودهاي بزرگ و كوچك قطع مي كند ، طي كردن اين راه خصوصا" در موقع زمستان بسياردشوار است ، تاچه رسد به اينكه قشوني رادراين موقع از اين راه حركت دهند » ازنوشته بالا بر مي آيد كه اسكندر و سپاهيانش در زمستان از اين راه گذر كرده اند . « علاوه بر اشكالات راه ، باد برف زيادي از كوهستانهاي همجوار در اينجا جمع كرده بود و مقدونيها در برف فرو مي رفتند ، چنانچه كسي در چاه افتد .»
برف تازه باريده ، يك متر مكعبش نزديك به 80 كيلو گرم وزن دارد . باد اين برف پوك و دان را از بلندي روفته به گودي مي ريزد . وزن متر مكعب برف روفته يا آفتاب خورده ، به 200 كيلو گرم مي رسد . در برف باد روفته يا آفتاب خورده پا فرو نمي روديا خيلي كم فرو مي رود . اين مي رساند كه ، سپاهيان اسكندر بايد در برف تازه باريده و پوك فرو رفته باشند . از اين بر مي آيد كه سپاه اسكندر در زمستان در راه شوش به تخت جمشيد بوده است . اسكندر نامه نويسان و اسكندر شناسان ، براي دشوار جلوه دادن سفر جنگي سپاه اسكندر ، از شوش به تخت جمشيد ، در زمستان و برف زياد ، آنها را از جنگلهاي سبز و درختان پر شاخ و برگ كه سر درهم فرو برده بودند هم گذر داده اند . در صفحه 1415 تاريخ ايران باستان از نوشته اسكندر نامه ها نوشته شده است كه ، يكي از اسيران كه به زبان پارسي و يوناني حرف ميزده به اسكندر گفته است كه :
« اين خيال كه قشون را از كوهستان به پارس ببريد بيهوده است ، زيرا از اين سو جز كوره راهي كه از جنگلها ميگذرد راهي نخواهيد يافت ، و حال آنكه اين كوره راه براي عبور يك نفر هم بي اشكال نيست و راه ديگر ، به واسطه درختان برومند ، كه سر به يكديگر داده و شاخ و برگهاي آن بهم پيچيده اند ، به كلي مسدود است .»
باز هم در كتاب تاريخ ايران باستان نوشته شده است كه : « علاوه بر اين اشكال ، شاخ و برگهاي درختان چنان درهم دويده بود كه عبور محال به نظر مي آمد . در اين موقع ياس شديد بر مقدونيها مستولي گشت ، چنانكه نزديك بود گريه كنند . تاريكي بي حد اطراف آنها را فرا گرفته بود و درختان چنان سدي از بالا ساخته بود، كه روشنايي ستارگان هم به اين محل نمي رسيد . درهمين احوال بادهاي شديد سردرختان را به هم ميزد و صداهاي موحش در اطراف مقدونيها طنين مي انداخت . »
چه خوب بود اگر تاريخدانان و اسكندر شناسان روشن مي ساختند كه ، آيا سپاه اسكندر راه شوش به تخت جمشيد را در فصل زمستان پر برف پيموده است كه : « مقدونيها در برف فرو مي رفتند ، چنانكه كسي در چاه افتد .» يا در فصل تابستان كه « شاخ و برگ درختان سدي در بالا ساخته بودند كه روشنايي ستارگان هم به زمين نمي رسيد . »
براي آنكه همه نوشته هاي اسكندر نامه ها بررسي شده باشد ، اين را هم مي نويسم كه : دركتاب تاريخ ايران باستان ، نوشته شده است« سردار ايراني كامياب شد جنگ كنان از ميان سپاه مقدوني گذر كند تا به كمك پايتخت بشتابد و آنرا قبل از رسيدن مقدونيها اشغال كند .ولي قشون اسكندر كه ازراه جلگه به طرف پارس رفته بود ، از اجراي قصد سردار ايران مانع گرديد . »
امروز نقشه دقيق ايران كه از روي عكسهاي هوايي كشيده شده در دست است ، چنين جلگه اي كه يك ستون از سپاه اسكندر از آن گذر كرده و به تخت جمشيد رسيده باشد ، در آن ديده نمي شود . چه به جا بود كه اسكندر شناسان ، اين جلگه را نشان مي دادند .از نوشته هاي اسكندر نامه ها بر مي آيد كه سپاه اسكندر از شوش به سوي دزفول و شوشتر نرفته ، بلكه دنبال آب دز به سوي جنوب رفته و در نزديكي ويس امروزي از روي كارون گذر كرده است . در اسكندر نامه ها نوشته اند كه ، اسكندر پس از گذر كردن از رود درون ( پس تيگره ) ، سپاهش را دو ستون كرده ، يكي را از راه جلگه به فارس فرستاده و خود با ستون ديگر كه داراي جنگ افزار سبك بوده ، راه كوهستان را كه به پارس مي رفته در پيش گرفته است . چنين جلگه اي ميان شوش و تخت جمشيد نيست و جز راهي كه از دره رود زهره و از آنجا به اردكان و تخت جمشيد مي رفته ، راه كاروانرو ديگري براي لشگر كشي نبوده است .
در كتاب تاريخ ايران باستان ( از روي اسكندر نامه ها ) نوشته شده است كه ...... « اسكندر غارت كنان پيش رفت تا روز سوم وارد پارس گرديد و روز پنجم به دربند پارس رسيد . تا اينجا 1000 استاد ( نزديك به 31 فرسنگ يا 185 كيلومتر ) راه پيموده بود . » اينكه آيا يك سپاه مي توانسته جنگ كنان روزي 37 كيلومتر پيشروي كند ( نادر شاه در يورش به هندوستان روزانه 6 كيلومتر راه پيمود ) ، همچنين سپاه اسكندر چه چيز را غارت مي كرده بررسي نمي كنم . روستايي هاي ايران در آن زمان چيزي نداشتند كه كسي آن را چپو كند . در سر راه اسكندر هم شهر بزرگي نبوده است كه به چپو كردنش بيارزد . گذشته از اينها ، با راهپيمايي روزي 37 كيلو متر ديگر فرصتي براي چپو كردن نمي مانده است .
در بند پارس : اين دربند كه اسكندر نامه ها اين همه با آب و تاب از آن نوشته اند كجاست ؟ سر ارول اشتين هم در زمستان سال 1314 در جستجوي بند پارس و راه لشگر كشي اسكندر ، از اردكان تا شوش را با چارپا پيمود و از تنگه هاي زيادي گذر كرد ، اما آنها را پيدا نكرد . يكي از خانهاي بختياري كه خوب با اين محل آشنا بوده ، به نويسنده تاريخ ايران باستان گفته : اسم اين معبر سخت حالا تنگ تكاب است . اين درست نيست ، زيرا تنگ تكاب نخستين تنگ از سه تنگ كهگيلويه است ، در راه بهبهان به لردگان به اصفهان ، و نه درراه خوزستان به فارس . در اين راه از زمان صفويان آمدو شد مي شده است . ناصرخسرو در بازگشت از سفر مكه ، از بندر مهروبان ( خرابه هاي آن به نام شاه عبداله ، نزديك به ده كيلومتري باختر ديلم به جا مانده است ) به ارگان ( ارغوان امروزي ، نزديك بهبهان) به سه تنگ كهگيلويه به لردگان به لنجان به اصفهان و از آنجا از راه كوير به زادگاه خود ر فته است . در اسكندر نامه ها نوشته اند كه ، سپاه اسكندر پس از گذر كردن از رود كارون با پيمودن185كيلومتر راه ، به دربند پارس رسيده است . اگر كسي از كنار رود كارون 185 كيلومتر به سوي خاور در دره مارون راه پيمايي كند ، از بهبهان هم مي گذرد . راه امروزيي ويس به رامهرمز و از رامهرمز به بهبهان نزديك به 165 كيلومتر است . در اين راه تنگه دشواري نيست كه آنرا "دربند پارس " بپنداريم .
اسكندر نامه نويسان ، در بند پارس را در فكر خود ساخته اند ، تا انتقام شكست تنگه ترموپيل را گرفته باشند .
آنچه از وقايع نگاري اسكندر نامه نويسان را در اينجا مي شودباور كرد ، جنگ سپاهيان اسكندر در كهگيلويه است . چونكه همانند جنگيست كه لشگريان تيمور با بويرها در همين كوهستان كرده اند .
تاريخ ايران باستان نوشته شده است كه : « وقتي مقدونيها پيش آمده به جايي رسيدند كه موافق مقصود سردارشان بود ، پارسي ها سنگهاي بزرگ از بالاي كوه به زيرغلطانيدند ، اين سنگها با قوتي هرچه تمام تر پائين آمده در ميان مقدونيها مي افتاد ، يا در راه به برآمدگي يا سنگي برخورده خرد مي شد ، ياقوتي حيرت آورد در ميان مقدونيها مي پراكند وگروه هائي را پس از ديگري مي خوابانيد.
علاوه بر آن ، مدافعين معبر از هر طرف باران تير و سنگ فلاخن بر مقدونيها مي باراندند.
خشم مقدونيها رااين حال حدي نبود ، چه مي ديدند كه در دام افتاده اند و تلفات مي دهند ، بي آنكه بتوانند از دشمنان خود انتقام بكشند . بنا براين مي كوشيدند ، كه زودتر خودشان را به پارس رسانيده جنگ تن به تن كنند . با اين مقصود به سنگها چسبيده و يكديگر را كمك كرده و تلاش مي كردند كه بالا روند ، ولي هر دفعه سنگ بر اثر فشار از جا كنده مي شد و برگشته ، روي كساني كه بدان چسبيده بودند مي افتاد و آنهارا خرد مي كرد . در اين حال موقع مقدونيها چنان بود كه نه مي توانستند توقف كنند و نه پيش بروند . سنگري هم نمي توانستند از سپرهاي خود بسازند . زيرا چنين سنگري در مقابل سنگهاي عظيم ، كه از بالا به آن قوت حيرت آور به زير مي آمد ، ممكن نبود دوام بياورد . اسكندر از مشاهده اين احوال غرق اندوه و خجلت گرديد ..... . بالاخره اسكندر چون ديد كه چاره اي جز عقب نشيني ندارد ، حكم آن را داد و سپاهيان مقدوني دم سپرهايشان را تنگ به هم چسبانيده و روي سر گرفته، عقب نشستند .
پس از عقب نشيني ، اسكندر مهم ترين غيب گوي خود را خواسته و پرسيده عاقبت كار چه خواهدشد ؟
من مي پرسم آيا در شان يك سردار بزرگ تاريخ است كه ، دست به دامن غيب گويان بزند ؟ يا آنكه اسكندر به آن بزرگي هم كه نوشته اند نبوده است .
تيمور لنگ هم هفده سده بعد از اسكندر ، پس از رسيدن به نخستين تنگه در سرزمين بويرها ، دريافت كه گذر كردن از آنجاكار آساني نيست ، زيرا بويرهادر بالاي تنگه دركمين دشمن نشسته اند . براي آزمايش واكنش بويرها ، تيمور لنگ فرمان داد كه قره خان فرمانده ستون ، با بيست تن از سواران برگزيده از تنگه گذر كنند . سواران به رديف چهار به تنگه رفتند ، همين كه رديف پنجم به درون تنگه رسيد ، سنگهاي بزرگ از دامنه كوه فرو غلطيدند و چهار سوار رديف پنجم آنها له شدند كتاب «منم تيمور جهانگشا».
براي گشودن تنگه ، به فرمان تيمور لنگ سربازانش با ريسمان ، بالاي تنگه رفتند تا بويرها را از آنجا برانند . همين كه سربازان به بالاي تنگه رسيدند و با بويرها كه در كمين نشسته بودند گلاويز شدند ، فرياد جنگاوران به گوش تيمور لنگ رسيد . گاهي هم فريادوحشتناك آنهايي كه ازكوه پرت مي شدند به گوش تيمور مي رسيد . اينها پس از فرو افتادن ، استخوانهايشان خرد مي شد ، در جنگ آن روز 241 تن از سربازان تيمور كشته شدند . خوانديد كه جنگ تيمور چه اندازه همانندي با جنگ اسكندر دارد .
حقيقت آن است كه ، اسكندر پس از عقب نشيني ، به سوي يونان برگشته و راه ديار خويش در پيش گرفته است . اسكندر سپاه خود را در اينجا دو ستون كرده ، يكي را خود برداشته و از راهي كه آمده بود برگشته و ستون دوم را دنبال رود زهره كه در جنوب آغجري ، رود هنديان ناميده مي شده و مي شود به كناره خليج فارس كه تا سده سوم هجري هند نام داشته فرستاده است تا از آنجا به سوي باختر برود .
آنچه از جنگلها و پيروزيهاوكشورگيري هاي اسكندر پس از اين عقب نشيني نوشته اند ، خيال بافي يك اسكندر نامه نويس است كه ، اسكندر نامه نويسان ديگر ازنوشته او رو نويسي كرده اند .