پیش‌نمایش طراحی شعر | قاصدک | قاصدک
خانه اشعار کاوش سفارشات شعر تماس عضویت ورود
تقدیم به: مشتری گرامی
تولد مرگ
مي زند مرگ در فضا موج پيش چشمانم برق
ونمي آيد كاري ز دستم بر
با دوزخ در چشمانم و مرگ در رگهايم
مي شوم به پايان نزديك و در مغزم آتش
چنين مي نمايد زندگي
همين كه هر روز پيش مي رود
مي شود در درونم گم
محو مي شود آرام آرام
در تماشاي ظهور مرگ
مي ريزم عرق مي لرزم سرد
و نيازم پايان كه كند مرا آزاد
مي زنم فرياد كسي نميداند نمي شنود آنچه را مي گويم
ترس نزديك مرگ نزديكتر
شهر نابود مرگ زنده
پايان راه نزديك و زمستان در پيش
آتش براي آغاز رقص تازيانه وار مردگان
جهان تاريك ما را به سياهي رنگ
و در چشم به هم زدني نابود
مي بينم در خواب آزاديم را از دور
كه نباشد دري بسته كه ندارد پنجره اي ميله
مغزم براي همين پريشان
همان را كه من نيازم داري
سرزمين هاي بي مرز درون هر ملك
آزادي انتخاب و بيان استقلال و امنيت
تشنه استقلالم و گستردن آزادي
اما آزادي ديگر آزادمان نمي كند
چرا كه گرگهاي قدرت در كمين
فرشهاي زير پايشان بي عاطفگي و نورشان سوزان
وجود ندارد چيزي جز مرگ در زندگي
و شمع زندگي من از دو سو مي سوزد
آه تا سرحد مرگ خسته
و نگه مي دارم در آرزويش نفسم را در سينه
اين پايان است و ديگر تحملش را ندارم
بدرود به جهاني كه در آن زندگي مي كنم
امانيازم را به زندگي دفن و بر سنگ گورم چنين حك
كه خفته است راوی اينجا اما كماكان در راه
امضای راوی 2026/08/26
← انتخاب شعر دیگر