رفتم تا زبند آشنايان رها شوم
وز خم پينه ديرين جدا شوم
رفتم تا ز رفتنم قلب درد آشناي دوست
از درد بي امان كنايه ها وز حسرت ماندن رها شود
رفتم تا زسردي كولاك لحظه ها
و ز تشنج گرماي بي امان پندها
و ز قيد و بند اسارت ياران رها شوم
رفتم تا ز پيله توفنده بلا تا فراسوي آبي دريا قدم نهم
رفتم تا از حصار عقده ميله ها وزنگاه آتشين ديده ها
وز بت پر رونق دولتم جدا شوم
رفتم تا دل زدست عقده هاي دوستي رها كنم
وز حسرت پر و حشت اين دشت خالي از اميد
وز مرغزار و باغ سوخته خاطرات خود
تا فراسوي آبي دريا قدم نهم
رفتم كه دگر بانگ چكمه هاي من
با خيال تاريك و كينه توز من
تار ظريف خيال مردم را نلرزاند
رفتم بگو راوی ز كينه شما گريخت