پیش‌نمایش طراحی شعر | قاصدک | قاصدک
خانه اشعار کاوش سفارشات شعر تماس عضویت ورود
تقدیم به: مشتری گرامی
راوی مجنون
بيچاره ترين فرد زمينم
چه غمين و چه حزين
عرق خستگي بر روي جبين
ترس و مرگ دوست و دشمن همه اند در كمين
گيجم و مبهوت راوی و مجنون
هستم ولي مست مستم چه هوشيار
مخفي كه پيدا در گريز و فرار
حالم خراب و زار در پي كشف راز تا كنم دري باز
مي گردم زمين را همچو هوا همچو باز
اما همه جا بسته و بسته همه كس خسته و خسته
مرغ غم ناجي گريه در گلوي من نشسته
جغد شوم اين سار بد اقبال چه مي خندد به حال ما
شب بود ولي شب شد
همه جا بي نور تاريك سرد همه چيز خوار زبون شد
همه رفتند به خواب خواب شعف به مانند اصحاب كهف
گوئي سالها خفته اند دست از زندگي شسته اند
چرا من خواب نتوانم فرار از سردي شب نتوانم
چرا برق دلم خاموش نميشه اسير سردي اين شب نميشه
چرا دور و برم جمله حصار است
چرا بختم در اينجا بي مراد است
چرا من بيقرارم همچو ماهي
چرا دور است زمن حال جواني
چرا پيرم دلم پير است
چرا كورم دلم كور است
خدايا گشته ام من مست و حيران
در اين دنياي بي پايان
خدايا ده شفا بزن بر زخم اين دل يك دوا
خدايا تا به كي بايد جفا
تا يه كي اين زندگي باد هوا
خدایا مرا كش راحتم كن مرا ويران كن و ويرانترم كن
كه تاب ديدن اشكي كه ناي گفتن حرفي ندارم
به هر دم هر كجا ظلمي روانه
به هر جا مي زند دزدي شبانه
به هر كس مي رسي ننگ و دوروئي
به هر ره مي روي درد و تباهي
خدايا هر كجائي ده ندايي
خدايا ده فقط يك تك صدايي
به عشق و نور و شور كبريايي
ازت خواهش كنم اينك دعائي
كني مردم به صف همچو سپاهي
بدان را گيري و اندر حصاري
به ظلمش آنچنان ظلمي روائي
كه ديگر از كسي نايد صدايي
خدايا اين دل غمگين راوی
نديده شور و شادي را به جايش
نديده اين دو را در روح و جانش
نه تنها من درون اين جميعم
كه كل جمع بمانندم غمينند
امضای راوی 2026/08/26
← انتخاب شعر دیگر