نفس در سينه ام سنگين
هواي كوچه ها دلگير
دلم بي طاقت و غمگين
نواي عاشقي در برزن شهرم چه بي تمكين
من اين ره هر چه مي پويم
نواي دردناك بوم صداي بوف كور شوم مي جويم
سراغ از هر كه مي گيرم
كسي را عاشقي پر شوكت سرخ غروب جويباران
كسي را در كنار جويباران هم سخن آواهز خوان با كوهساران هم نمي بينم
شرافت را بسي كم رنگ نجابت را بسي بي رنگ مي بينم
صداقت بوي پائيزي
زتنها سرو شيرازي زتاك سبز و لرزان بهاراني
چه مي بيني به جز زردي
من اين ره پوي بي شكوه
سحر خيز فصول مرگ بار زرد پائيزي
من آن دربند آشوب جگر سوز تمام برگريزان
به زير سنگهاي سرد اين زندان
درون فصل پائيزم چه سرگردان
وميگيرد مرا در كنج آغوشش چه حيران
نفس در سينه ام سنگين و
هر جا عاشقي باشد چنان راوی جگر خونين