چرا هرگز نمي روئي
مگر فصل بهاران را نمي بيني
چرا هرگز نمي خندي
مگر آلاله را خندان نمي بيني
درون پاك و صافم را نمي جوئي
چرا افسونهايم را
صداي نغمه هاي مهربانم را نمي خواني
به راوی گفتي از اين لحظه ها بگذر
ولي بر هر مقدس روز باراني
مرا بر تو خطائي بر نگاهم نيست محبوبم
خيانت بر تو را مرگ بهار زندگي مي بينم
چرا ديري مرا اينگونه مي راني
بيا بگشا در انديشه هايم را
ببين عمق غرورم را
بيا از اين همه انديشه بيمار پائيزي دمي بگذر
بيا و خنده زن بر اين بهار جاودان در راه