عاقبت برف زمستاني رسيد و خاطراتم سبز شد
تك نهال زرد من روئيد و دست از يأس شست
عاقبت زيباي من مستانه اشك از گونه شست
عاشق مستانه ام گرد و غبار از روي شست
عاقبت راوی به ذوق آمد
دو گونه سرخ فامش هي بلرزيد و برفت
عاقبت برف زمستاني رسيد و شادي و شور بهاراني دميد
ظلم از ديباچه انديشه هامان هي رميد
عشق من مستانه از بستر پريد و برف را آخر بديد
گشت مدهوش از تماشاي بلورين دانه ها
عاقبت برف آمد از ابر سفيد
واي راوی را ببين از پشت در
تكيه داده بر ستوني از گهر
عاقبت برف آمد اي محبوب من
در بهار سبز مستانه با نرگس برقص